بایگانی ماهانه: دسامبر 2011

داستان یک مرده – قسمت پنچم

جولیتا  خیلی پیش نمی‌آمد که در زندگی بترسد. اما این قطعن یکی از آن لحظات بود. مردی ناشناس با چاقویی بران در فاصله‌ی دو متری او نشسته بود و معلوم هم نبود که چه قصدی دارد.  

نوشتن دیدگاه

دسته داستانک

داستان یک مرده – قسمت چهارم

پدر گروئلا داشت درباره‌ی خاک و بازگشت انسان به آن صحبت می‌کرد که سانتوس وارد شد. جولیتا بود که اول از همه متوجه ورودش شد. چون در پایین‌ترین قسمت کلیسا و سمت چپ نشسته بود. سانتوس با قدی بلند، صورتی … به خواندن ادامه دهید

نوشتن دیدگاه

دسته داستانک

داستان یک مرده – قسمت سوم

نام پسر خسوس پدرو بود. دهقان‌زاده‌ای با هدف‌ةای دیگری در سر. جولیتا به پدر و پدرو رسید. به پدرو تسلیت گفت و وارد کلیسا شد. مراسم محقرانه‌ای بود. چون کلیسا کوچک بود خیلی‌ها مجبور شدند سرپا بایستند. پدر روحانی درباره‌ی … به خواندن ادامه دهید

نوشتن دیدگاه

دسته داستانک

داستان یک مرده – قسمت دوم

خسوس هفتاد سال تمام از خدا عمر گرفته‌بود. پسرش که آخرین فرزندش هم بود سی ساله بود. دیگر دخترو پسرهای‌اش دورتر از خانه و روستا در شهرهای دیگر سکنا گزیده‌بودند. پدر بیرون کلیسای قدیمی با پسر خسوس صحبت می‌کرد و … به خواندن ادامه دهید

نوشتن دیدگاه

دسته داستانک

داستان یک مرده – قسمت یکم

ناقوس می‌نوازند. خسوس پیر مُرده. جولیتا عرق از پیشانی پاک می‌کند. نگاهی به کلبه‌ی قدیمی‌اش می‌نوازد. سربند از سر وا می‌کند و راه می‌افتد. تمام مردم ده کم‌و‌بیش همین کار را می‌کنند. جز پال که از گذشته با خسوس دشمنی … به خواندن ادامه دهید

2 دیدگاه

دسته داستانک