بایگانی برچسب‌ها: روزنوشت

استخر کبد

ام‌روز مراقب بودم، داشتم همین جوری مراقبت می‌کردم که یک نوشته روی یکی از میزها توجه ام را به خود جلب کرد، رفتم جلوتر و نوشته را خواندم، LIVERPOOL با خودم ترجمه کردم استخر کبد، گفتم یعنی چه؟ استخر کبد، … به خواندن ادامه دهید

نوشتن دیدگاه

دسته روزنوشت, زبان‌شناسی

یکی از جنازه‌ها

یکی از جنازه‌ها را ام‌روز بعدازظهر پیدا کردند. جنازه که من نمی دانم می‌شود چنین اسمی روی‌اش گذاشت یا نه؟ جنازه‌ای که چهار شب تمام ته سد بوده باشد اسم‌اش چیست؟ بعد کیلومترها آب برده باشد‌ش ، لای خار و … به خواندن ادامه دهید

2 دیدگاه

دسته روزنوشت

تصمیم اکبر

فکر کردم، کلکسیونر کتاب که نمی‌خواهم بشوم، کللی کتاب نخوانده دارم در کتاب‌خانه‌ام که اگر بخواهم همه‌شان را بخوانم شاید تا نمایش گاه بعدی هم همه‌شان را تمام نکنم. بلیت سفر به تهران را پاره کردم و جلد اول اشعار … به خواندن ادامه دهید

نوشتن دیدگاه

دسته مینی‌مال, روزنوشت

لاک‌کشت

در جاده که می رویم تا سرکار، هر روز ممکن است با اجساد حیوانات مختلفی که با ماشین‌ها تصادف کرده‌اند روبه‌رو شویم، روباه‌ها، موش‌خرماها، مارها، سگ‌ها و گربه‌ها که بیش‌تر این دوتای آخر ممکن است در مناطق مسکونی روستایی کنار … به خواندن ادامه دهید

نوشتن دیدگاه

دسته روزنوشت

از حال بد به حال خوب و برعکس

دارم به ترانه‌ی «اورشلیم طلایی» (به عبری: ירושלים של זהב)  گوش می‌دهم، قطعه 12 از موسیقی متن فیلم فهرست شیندلر که استاد جان ویلیامز ساخته‌است‌اش و هم‌زمان دارم فکر می‌کنم که سال هشتاد و نه و دهه‌ی هشتاد دارند هم‌زمان … به خواندن ادامه دهید

۱ دیدگاه

دسته روزنوشت

زندگی پارادوکسیکال دوست‌ام

دوست‌ام که خانواده‌ای نسبتا سنتی دارد و در دامان همین فرهنگ بزرگ شده و سعی دارد فرزندان‌اش را نیز به همان سیاق پرورش دهد تعریف می‌کرد که بعد از چند بار دیدن برنامه «بفرمایید شام» از شبکه من و تو، … به خواندن ادامه دهید

۱ دیدگاه

دسته روزنوشت

یک غروب غم‌انگیز دیگر

غروب است، غروب جمعه‌ هم هست، غم‌گین‌ام، چون جمعه غم‌انگیز است، غروب جمعه غم‌انگیز است.

نوشتن دیدگاه

دسته مینی‌مال, روزنوشت

کشف کن، پس باش

کشف، فکر می‌کنم این چیزی است که انسان را از دیگر جانوران خویشاوند‌اش جدا می‌کند. در گذشته این نقطه انفصال را نطق و زبان و تفکر می‌دانستند اما حالا ثابت شده که شامپانزه‌ها می‌توانند به زبان کرولال‌ها، زبان بیاموزند و … به خواندن ادامه دهید

۱ دیدگاه

دسته روزنوشت

حادثه‌ای عجیب و مهم در زندگی‌ام اتفاق افتاد

خوب ماجرا از این‌جا شروع شد که من (همین یک ساعت پیش) در خانه را باز کردم و وارد کوچه‌ شدم که بروم و نان بخرم، هنوز دو سه قدم دور نشده بودم. هوا تاریک تاریک بود در کوچه ماشینی … به خواندن ادامه دهید

نوشتن دیدگاه

دسته روزنوشت

وارو

توی آمفی‌تئاتر دانشکده فیلم می‌گذاشتند، یکی از بچه‌های مسئول خبر آورد که ام‌شب ساعت «هشت و نیم» فیلم «هفت» را می‌گذارند. با خودم فکر کردم توی این دنیا که همه کارهایش وارونه است چی می‌شد اگر ساعت «هفت» فیلم «هشت … به خواندن ادامه دهید

نوشتن دیدگاه

دسته مینی‌مال, درباره سینما, روزنوشت