حادثه‌ای عجیب و مهم در زندگی‌ام اتفاق افتاد

خوب ماجرا از این‌جا شروع شد که من (همین یک ساعت پیش) در خانه را باز کردم و وارد کوچه‌ شدم که بروم و نان بخرم، هنوز دو سه قدم دور نشده بودم. هوا تاریک تاریک بود در کوچه ماشینی کنارم ایستاد و راننده که جوانکی کم سن و سال‌تر از خودم بود، آدرس نان‌وایی را از من می‌خواست. ناخودآگاه گفتم : «من خودم هم می‌خوام برم نون بخرم» ، کمی این پا و آن پا کرد و نهایتا گفت اگر می‌روید با هم برویم، شاید اصلا حساب نمی‌کرد که به آن سرعت قبول کنم. نه آن که بخواهم آویزان ماشین‌اش شوم، نه، تا نان‌وایی از خانه ما راهی نیست. خواستم این را یک تجربه‌ای بکنم در زندگی‌ام. برخورد و هم‌نشینی اتفاقی با کسی که در عمرم ندیده‌ام‌اش. این‌که او و من هر کدام در تاریخ‌های متفاوت و مکان‌های متفاوت‌ای از هم به دنیا آمده بودیم و حالا در یک کوچه تاریک به هم برخورد کرده بودیم، نمی‌توانست زاییده قسمت و اتفاق و این‌ها باشد.

سوار شدم و ابتدا رفتیم به نان‌وایی سرراست‌تری که داخل خیابان اصلی بود. حدس می‌زدم که شلوغ باشد (سه‌ربع به پایان ساعت پخت نان‌وایی‌ها مانده بود) ، شلوغ هم بود. پس راه را کج کردیم به طرف نان‌وایی که کلا اول کار هم می‌خواستم به همان‌جا بروم. جدا از آن که می‌خواستم این را یک تجربه جدید در زندگی‌ام بکنم ، به خودم و جثه‌ام هم اعتماد کافی داشتم، جوانک در مقابل من مثل فنجانی در مقابل فیلی بود. می‌توانستم با یک مشت تا گردن در زمین فرویش کنم. البته اگر دان دویی ، سه‌یی چیزی در کاراته نمی‌داشت. یعنی کلا از این‌که او اعتماد کرده بود و گذاشته  بود یک جوان ناشناس دیگر به بهانه آدرس دادن سوار ماشین‌اش شود بیش‌تر تعجب کرده بودم. در راه نان‌وایی به من گفت که از کرمان آمده و می‌خواهد در این‌جا و با دختری از شهر من ازدواج کند. گفتم :»قسمت همین بوده که شما از کرمان و خانم‌ات از این‌جا با هم ازدواج کنید.» تصدیق کرد، که باور قلبی‌اش نبود. چون بلافاصله بعدش گفت: «ازدواج راه دوری اصلا خوب نیست.» فراموش‌کار بود.

در کل ارتباط چهل دقیقه‌ای‌مان خیلی دل‌دل کردم که ازاش بپرسم مگر چند سال‌اش است که می‌خواهد ازدواج کند. با چه پشتوانه‌ای؟ دل‌خوشی‌ای؟ عشق‌ای؟ کشک‌ای؟  گفتم حمل بر فضولی می‌کند لابد. در ماشین که بودیم بیش‌تر حرف می‌زدیم. به نان‌وایی که رسیدیم صحبت رسید به آب و هوا و این‌که هوا سرد شده است و کرمان این‌قدر سرد نیست و این‌جا اصلا کولرگازی ندارد و این چرت و پرت‌ها. یک چیزی که خیلی مرا به‌خودش مشغول می‌کرد بی‌قراری زیاد‌اش بودع دم در نان‌وایی (که بیرون‌اش ایستاده بودیم و در‌اش بسته بود‌(به خاطر سرما)) ایستاده بود و هی سر‌اش را می‌چسباند به لبه در نان‌وایی، بعد هی دور می‌شد و دوباره همین داستان، گاهی هم می‌رفت توی صف زنانه ، ولی گویا جز من کسی توی نخ‌اش نبود.

اسم‌اش را به من نگفت، موقع جدایی (دقیقن سی و پنج دقیقه پس از آشنایی) من اسم‌ام را به‌اش گفتم ، و همین‌طور این‌که از آشنایی باهاش خوش‌وقت شده‌ام، اما  او نگفت، شاید هم اسم‌ام را درست نشنید. در راره بازگشت خانم‌اش به‌اش زنگ زد و گفت در راه است نان گرفته و دارد می‌آید. کمی ( کمی زیادتر از کمی) به‌اش حسودی‌ام شد.  بالاخره من در مغازه دوست‌ام از ماشین‌اش پیاده شدم و با او خداحافظی‌ کردم. اویی که دیگر شاید هیچ‌گاه نبینم‌اش ،‌اویی که نام‌اش را نمی‌دانم. اویی که از ابتدا برای این خلق شده بود و برای این خلق شده بودم که هم را در این مقطع از تاریخ هستی ببینیم و تجربه‌اش کنیم. من آدم تنهایی هستم.

پس‌نوشت: این نوشته برگرفته از ماجرایی است واقعی که پیش از این در فیس‌بوک منتشر کرده‌ام‌اش.

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته روزنوشت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s