بایگانی ماهانه: مارس 2011

دیالوگی از فیلم «روز تولد بچه»

سمت راست، ایتن ترمبلی و سمت چپ پیتر های‌من

سمت راست، ایتن ترمبلی و سمت چپ پیتر های‌من

ایتن ترمبلی: فکر می‌کنی دریل (دوست سیاه پوست پیتر)  با زن‌ات خوابیده؟
پیتر های‌من: نه.
ایتن ترمبلی: ولی من فکر می‌کنم, منظورم اینه که چرا باید این ماشین گرون‌قیمت رو به‌ات قرض بده چرا باید این همه پولو به‌ات بده؟ حتما واسه اینه که …
پیتر های‌من: واسه اینه که اون دوست منه، واسه اینه.
ایتن ترمبلی: تا حالا رفتی باغ‌وحش سن‌دیه‌گو؟
پیتر های‌من: یه سئوال ازت دارم. چه‌طور این سه‌تا سئوال به ذهن‌ات خطور کرد؟
ایتن ترمبلی: داشتم به زن تو و دریل فکر می‌کردم, و این‌که دریل زن تو رو حامله کرده باشه, به این فکر می‌کردم که بچه‌شون ممکنه چه شکلی باشه؟ و این‌که شاید شبیه یه بچه‌گوره‌خر باشه. و بعدش یادم آمد که من اصلا تو عمرم یه گوره‌خر هم ندیدم و بعدش فکر کردم که باید سر راه کالیفرنیا به باغ‌وحش سن‌دیه‌گو بریم.
پیتر های‌من: نه، من هیچ‌وقت به باغ‌وحش نرفتم، لطفن سئوال بعد.

روز تولد بچه (IMDb) – تاد فیلیپس – 2010

*زاپاس: لینک سکانس باغ‌وحش سن‌دیه‌گو در یوتیوب

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته نقل قول‌های سینمایی

از حال بد به حال خوب و برعکس

دارم به ترانه‌ی «اورشلیم طلایی» (به عبری: ירושלים של זהב)  گوش می‌دهم، قطعه 12 از موسیقی متن فیلم فهرست شیندلر که استاد جان ویلیامز ساخته‌است‌اش و هم‌زمان دارم فکر می‌کنم که سال هشتاد و نه و دهه‌ی هشتاد دارند هم‌زمان به پایان می‌رسند. این قطعه در جایی از فیلم توسط یهودیانی که سراسر فیلم رنج کشیده‌اند خوانده می‌شود ، آن‌ها نه می‌توانند به شرق بروند و نه به غرب فقط از این‌که زنده مانده‌اند خوش‌حال‌اند و برای همین این قطعه را به صورت خودجوش اجرا می‌کنند و در بیابان آواره راه می‌روند.

این پایان سال و تمام شدن بک دهه‌ی دیگر از زندگی‌ام ناخودآگاه حس همین ترانه عبری را دارد. چرای اش را نمی‌دانم، اما خوب واقعیت همین است. سال نود که بیاید با یک حال و هوای جدیدتر می‌توان دهه‌ی هشتاد را فراموش کرد. می‌توان از تقویم زندگی‌ات خط‌اش زد. می‌توان کار کرد و کار کرد.

حالا دارم به ترانه «گل نیلوفر آبی»، قطعه اول آلبوم «شاهان شاخه‌ها»ی ریدیوهد گوش می‌کنم، حالم هم از چند دقیقه‌ی پیش که این مطلب را شروع کردم به‌تر است و احساس خوب‌تری دارم. و حالا دارم به ترانه «افتخار» از آلبوم «روح» ردیکال فیس گوش می کنم، یک ترانه هارمونیک خیلی لایت که دوست‌اش دارم همین الآن، و نه شاید چند لحظه‌ی دیگر. این نوشته را ادامه بدهم؟ همین‌طور تا یک دنباله تصاعدی با قدر نسبت 1؟ نه این کار را نمی کنم، قصدم هم از نوشتن این نوشته آشناکردن دیگران با سلیقه موسیقیایی‌ام نیست. این است که انسان آن‌چیزی است که به‌اش فکر می کند، می‌توانم فردای‌ام را خود‌ام بسازم، چه خوب و چه بد مسئول‌اش خود‌ام هستم و نه هیچ کس دیگر.

برای این‌که کمی به‌خودم امیدواری بدهم الآن هم 500 ترانه منتخب قرن مجله «رولینگ‌استون» را گذشاته‌ام و از اول‌اش دارم گوش می دهم (که همه‌اش ترانه‌های خوب دارد.)، مثلن همین قطعه شماره 10 که مال استاد ری چارلز است و نام‌اش هست «‌چه گفته بودم» که به‌شدت حال ام را سر جا آورد. سال نود هم می‌اید و تمام می‌شود. باید از لحظه‌لحظه‌اش نهایت استفاده را بکنم. باید از لحظه‌لحظه‌اش نهایت استفاده را بکنیم. سال نود سال خرگوش است، به‌همین خاطر باید آن‌قدر به همه خوش بگذرد که مثل خرگوش زود بدود و تمام شود.

این مطلب در چند ساعت نوشته شده و به نوعی نوشته قطع و وصل شده ای است. حالا دارم «آداجیو برای سازهای زهی» اثر ماندگار استاد «سامویل باربر» را گوش می کنم و دوباره حال‌ام بد شده است، اما دیگر از یک چیز مطمئن‌ام. این که ترانه یا آهنگ بعدی اگر نه، ترانه ی بعدی‌اش حال‌ام را خوب خواهد کرد. می‌دانم، طبیعت مرا درمان خواهد کرد. هر قد دیر، اما سرانجام خواهد کرد.

عید نوروز بر همه مبارک. 🙂

زاپاس:

آهنگ آداجیو برای سازهای زهی در ویکی‌پیدیای پارسی

ترانه آن‌چه گفته بودم در ویکی‌پیدیای انگلیسی

500 ترانه منتخب مجله رولینگ استون در ویکی‌پیدیای انگلیسی

ترانه گل نیلوفر آبی در ویکی پیدیای انگلیسی

آلبوم پادشاه شاخه‌ها در ویکی پیدیای پارسی

اورشلیم طلایی در ویکی‌پیدیای انگلیسی

۱ دیدگاه

دسته روزنوشت

در رثای ادیسه سینما

استنلی کوبریک، یک ادیسه سینمایی

دوازده سال پیش در چنین روزی (7 مارس 1999) استاد سینما، استنلی کوبریک از دنیا رفت. ام‌روز که تصمیم گرفتم مطلبی در این مورد بنویسم داشتم به موضوعی فکر می‌کردم، این‌که اگر کوبریک زنده می‌بود، در این دوازده سال شاید یک فیلم می‌ساخت، شاید هم فیلمی نمی‌ساخت، اما مطمئن هستم که تعداد فیلم‌های ساخته‌اش هیچ‌گاه به دو فیلم هم نمی‌رسید، کوبریک استاد وسواس و کمال‌گرایی در سینما بوده، سه فیلم آخر عمراش را در طول بیست سال ساخته است و در فاصله نوزده سال تنها همان دو فیلم درخشش و غلاف تمام‌فلزی در کارنامه‌اش دیده می‌شد، تا این‌که در سال 1999، چشمان کاملا» بسته را ساخت و بعد از آن قبل از این‌که نسخه صدادار فیلم را ببیند مرد.

استنلی کوبریک را استاد شطرنج و لابیرنت خوانده‌اند، لابرینت‌ها در هتل اوورلوک فیلم درخشش که یکی از آخرین ساخته‌های‌اش است هم به چشم می‌خورند و در فیلم راه‌های افتخار که چهارمین فیلم‌اش هست هم به چشم می‌آیند. کوبریک به واقع ادیسه سینما بود، خود او و فیلم‌های‌اش حدیث سفری دراز و دقیق در میان ژانرهای مختلف و جواب‌داده سینما، البته به طریق خاص خودش بود. در تک‌تک فیلم‌های‌اش امضای کوبریکی را گذاشته و «علامت تجاری» ویژه‌اش را هم بر فیلم حک کرده است. درست است که فیلم‌های او در ژانرهای گوناگون ساخته شده‌اند ، اما روح وحدتی در سراسر آثاراش به چشم می‌خورد.

گفتم کوبریک اگر امروز زنده بود امکان داشت که فیلم چهاردهم‌اش را بسازد (شاید هم نه) ، اما لذتی که از کارنامه سیزده فیلمه استاد می‌شود برد این است: «همه این سیزده فیلم را چندین و چند بار دید و به عمق کارهای مهم او پی برد.» ، به دارم می‌گویم گزیده‌کاری (و نه کم‌کاری) یک شاخصه بسیار ویژه کوبریک بوده است. وودی آلن هر سال یک فیلم جدید می‌سازد (آیا آنی‌ هال تکرار شده است؟) ، هیچکاک 50 فیلم سینمایی ساخت (روانی و سرگیجه شاخص‌ترین کارهای اش هستند و در لحظه اول به ذهن می آیند) ، اما درباره کوبریک وتک تک  سیزده فیلم‌اش می‌شود ساعت‌ها و ساعت‌ها صحبت کرد، از همان هراس و هوس‌اش تا همین چشمان کاملا» بسته. خود من بعد از این همه سال دل‌بستگی و وابستگی ،‌هنوز نمی‌توانم یک فیلم استاد را به عنوان فیلم محبوب‌ام انتخاب کنم. در دوره‌هایی بعضی از فیلم‌های‌اش را بیش‌تر و بیش‌تر دیده‌ام، اما الآن نمی‌توانم یک فیلم را به عنوان نماد تیپیکال ساخته کوبریک نام ببرم. همه فیلمهای او روحی واحد دارند.‌

چند سال قبل (شاید در مجله فیلم) خواندم که امیر نادری همه دار وندار‌اش را پول می‌کند و می‌رود آمریکا تا پرتقال کوکی را آن‌جا ببیند و همان‌جا می‌ماند و کار سینمایی اش را آن‌جا دنبال می‌کند. عشق من به سینمای کوبریک شاید عشقی این‌گونه‌ای باشد، البته با این تفاوت که من در عصر او زندگی نمی کردم، اما معجزه سینما و دی‌وی‌دی باعث شده تا با دیدن فیلم‌های او احساس خوش‌بختی بیش‌تری بکنم.

کوبریک را همواره دوست خواهم داشت، و به بهشت نمی روم اگر او آن‌جا نباشد. کوبریک من با کوبریک دیگران فرق دارد. او برای من ادیسه سینماست. حتتا اگر اولین فیلمی که از او دیده باشم درخشش باشد، آن‌هم با تلویزیون برفک‌دار و در شبکه چهار سیما.

بیان دیدگاه

دسته درگذشت