داستانک شماره‌ی 2

زن دستان‌اش را به دو سمت باز کرد، هوا را بلعید، چشممان‌اش را باز کرد.

مرد صداخفه‌کن را سر اسلحه نصب کرد و نشانه رفت.

بوم. بوم. بوم.

زن به ژرفنای آب‌شار خروشان فروغلتید.

مرد خندید. ولی در درون گریست.

بیان دیدگاه

دسته داستانک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s