شب من سحر نمودی کہ بہ طلعت آفتابی

شب من سحر نمودی کہ بہ طلعت آفتابی
تو بہ طلعت آفتابی سزد اینکہ بی حجابی
تو بدرد من رسیدی بضمیرم آرمیدی
ز نگاہ من رمیدی بہ چنین گران رکابی
تو عیار کم عیاران تو قرار بیقراران
تو دوای دل فگاران مگر اینکہ دیریابی
غم و عشق و لذت او اثر دو گونہ دارد
گہے سوز و دردمندی گہے مستی و خرابی
ز حکایت دل من تو بگو کہ خوب دانی
دل من کجا کہ او را بکنار من نیابی
بہ جلال تو کہ در دل دگر آرزو ندارم
بجز این دعا کہ بخشی بہ کبوتران عقابے 
 
شعر از استاد علامه اقبال لاهوری

بیان دیدگاه

دسته شعر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s