داستان یک مرده – قسمت دوم

خسوس هفتاد سال تمام از خدا عمر گرفته‌بود. پسرش که آخرین فرزندش هم بود سی ساله بود.

دیگر دخترو پسرهای‌اش دورتر از خانه و روستا در شهرهای دیگر سکنا گزیده‌بودند.

پدر بیرون کلیسای قدیمی با پسر خسوس صحبت می‌کرد و بیش‌تر دل‌گرمی‌اش می‌داد.

جولیتا به نزدیکی کلیسا که رسید بر سرعت گام‌های‌اش افزود و حالا صدای هن‌هن‌اش به گوش می‌رسید.

شاید جمعیت دویست نفر آمده‌بودند تا در مراسم تدفین شرکت کنند. خیلی‌ها برای کار به شهر رفته بودند. فصل کار بود.

بیان دیدگاه

دسته داستانک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s