داستان یک مرده – قسمت چهارم

پدر گروئلا داشت درباره‌ی خاک و بازگشت انسان به آن صحبت می‌کرد که سانتوس وارد شد.

جولیتا بود که اول از همه متوجه ورودش شد. چون در پایین‌ترین قسمت کلیسا و سمت چپ نشسته بود.

سانتوس با قدی بلند، صورتی تکیده و موهایی بلندتاشانه درست در جهت خلاف جولیتا و سمت راست انتهای کلیسا نشست.

چندنفر دیگر هم سربرگرداندند که ببینند تازه وارد کیست و طبعن چون او را نشناختند وقعی هم ننهادند، نه سلامی، نه کلامی.

جولیتا ابتدا بی‌توجه بود، اما یک حرکت، یک تکان ، یک جابجایی خفیف دست در جیب بود که  توجه او را به خود جلب کرد.

چاقویی بران با تیغه‌ای براق در جیب سانتوس خودنمایی می‌کرد. دسته‌اش هم در دست او

بیان دیدگاه

دسته داستانک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s