بی‌عنوان

همبن جور این صفحه جلوم باز بود و نمی‌دانستم چی می‌خواهم بنویسم توش؟ یک مطلب سینمایی؟ یا مطلبی راجع‌به موسیقی؟ یا ادبیات و مثلن کتاب جدیدی که دارم می‌خوانم؟ یا مقاله‌ی جدیدی که خوانده‌ام؟ یا ویدیوی جدیدی که از آی‌پد دیده‌ام؟ چی؟ از چی می‌خواهم بنویسم؟ اصلن بنویسم یا بگذارم برای وقتی که سردماغ‌تر باشم؟ عدم قطعیت عجیبی رو حس می‌کردم، تازه اگر کاربرد درست‌ این اصطلاح را در جمله‌ی قبل استفاده کرده‌باشم. بعد دیدم تو زندگی واقعی هم شاید همین‌طوری‌ام. هردمبیل، بدون هدف، نامطمئن، بی‌یقین، روش‌گریز. یادم است دبیرستان می‌رفتم شاید، کتابی را نوشته‌ی آنتونی رابینز خریدم به قیمت هفت‌صدتومان. آن‌موقع‌ها اصلن آنتونی رابینز به معروفیت این زمان نبود. یعنی سالهای بعد کم‌کم اسمش را از این و آن می‌شنیدم. ولی خوب آن سال‌ها معروف نبود. حالا می‌خواهم بگویم اگر از همان‌زمان به مفاد! آن کتاب عمل کرده‌بودم تا الآن احتمالن انتونی رابینزی ، جیمز رانی (استاد رابینز) چیزی شده بودم برای خودم.

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته روزنوشت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s