سرآغاز

خواب می‌دیدم که توی جنگلی هستیم. فضا مه‌آلود و بارانی، مثل جنگل‌های شُمال، جزییات خواب یادم نیست. شاید (به‌احتمال 72 درصد) دو گروه بودیم که داشتیم با هم می‌جنگیدیم. بعدش پرت شدم به خانه‌ی پدربزرگ‌ام که سفره‌ای پهن بود آن‌جا. و به‌من غذا نرسید و از دست دایی‌ام ناراحت شدم و قاشق به‌سمت‌اش پرت کردم. بعد دیدم مسعود از اهواز آمده با زن‌اش. روبوسی کردیم و بیدار شدم. همه‌اش همین بود، من بیش‌تر از هشت ساعت خوابیده بودم. همه‌ی این چیزهایی که این‌جا نوشته‌ام خیلی بشود می‌شود پنج دقیقه. چرا این‌قدر مبهم خواب می‌بینیم؟ چرا هاردی ، رمی، ممُری‌ای، چیزی نداریم که وقتی بیدار می‌شویم پلاگ کنیم‌اش به جایی و بنشینیم و مثل آدم ببینیم جریان خواب‌مان چی بوده است؟ سر و ته و وسط‌اش کجا بوده ؟ کجاها رفته‌ایم؟ با کی‌ها لاس زدیم؟ ترتیب کی‌ها را دادیم؟ این یک آرزوی خیلی بزرگی‌است برای یک انسان قرن بیست و یکمی؟ ایرانی؟

بیان دیدگاه

دسته روزنوشت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s