یک تکه از یه حبه قند

136

نشسته‌اند که بازی فینال را تماشا کنند، چهار باجناغ کنار ِ هم. جعفرآقا (رضا کیانیان) که بزرگ‌ترینشان است اصلن تو نخ این حرفها نیست و به فوتبال خیلی علاقه‌ ندارد. حمید (هدایت هاشمی)، داماد ِ کله‌شق ِ خانواده که سودای پیداکردن ِ نسخه‌های خطی ِ

 خانه‌ی قدیمی را در سر دارد حرف پول و پولدارشدن را پیش می‌کشد. از همه می‌پرسد که آرزویشان چیست؟ یکی دیگر از دامادها، هُرمز (اصغر همت) ،‌میگوید که با پول، می‌رود و می‌زند تو کار ِ بوقلمون.
حمید از جعفرآقا می‌پرسد،‌شما چی؟ جعفر می‌گوید: «برو یَرَه» . حمید می‌گوید، جون شما نمی‌ذارم فوتبال ببینی. جعفر که بنّا است و اصالتی مشهدی دارد با همان لهجه می‌گوید: «مو که اصن نگا نِمُکُنُم.» با اصرار بقیه، شروع به حرف زدن می‌کند. «خُب، مِدِنـِن؟ ای‌روزا هر فعله‌ای بره‌ما بَنّا ر ِفتَه. دِگه نِمِشهَ …» همه با دقت دارند گوش می‌دهند که ناگهان یک موقعیت در بازی ایجاد می‌شود. همه جعفرآقا را رها می‌کنند و برای موقعیت ازدست‌رفته حسرت می‌خورند. جعفرآقا، مغموم، دوباره سر بر بالش می‌گذارد و می‌»وید: «موی ِ خره بُگو، بر ِ کی دِرُم حرف مِز ِنُم.»
یه حبّه قند ، رضا میرکریمی

 

 

بیان دیدگاه

دسته معرفی فیلم, نقل قول‌های سینمایی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s