مرثیه‌ای برای یک رؤیا

خواب‌های‌ام را می‌نویسم. تصمیمی‌است که چند شب است دارم عملی‌اش می‌کنم. ولی انگار از وقتی که خواستم خواب‌های‌ام را بنویسم، آن‌ها، کمتر در یادم می‌مانند. انگار، عمدن فرار می‌کنند. خوابی که چند شب پیش دیده بودم و یادداشت کرده‌ام این بود که داشتم با یکی از افرادی که می‌شناختم (نه لزومن یکی از آشناهای‌مان) که شاید بیش‌تر از ده سال از آخرین‌باری که دیده‌ام‌اش می‌گذرد، پینگ‌پنگ بازی می‌کردم. قصد و عزم ِ جزم‌ام برای این‌که خواب‌ام را یادداشت کنم، آن‌قدر مؤثّر بود که حتا نتیجه‌ی بازی را هم یادم نرفته بود. 9 به 1 به‌نفع خودم.

ولی این دو سه شب آخر، هرچه فکر می‌کنم خواب‌های‌ام یادم نمی‌آیند. حتا دریغ از یادآوری یک غیلوله‌ی دم ِ عصر.

از این‌که بخواهم رویا/کابوس هایم را یادداشت کنم، فعلن هدف ِ خاصی را دنبال نمی‌کنم. یک هدف ِ پس‌ ِ مغزی‌ام این‌است که بعضی‌های‌شان را تبدیل به طرح ِ فیلم‌نامه کنم.

خواب‌ها دنیای عجیبی دارند. (غیب می‌گویم؟) خواب‌ها بیش‌تر از دنیای واقعی طول می‌کشند. (سرآغاززده‌ شده‌ام؟) در خواب‌ها بیشتر به ما خوش می‌گذرد، چون زمان در آن‌ها زودتر می‌گذرد.

خواب‌ها دنیای تمیزی دارند. از منطق پیروی نمی‌کنند و قانون‌گریزند. شما در خواب‌ها می‌توانید عامل یا ناظر باشید، حتا ناظر ِ خودتان!

 

 

بیان دیدگاه

دسته کشفیات, روزنوشت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s