اول فروردین هزار و سی‌صد و نود و دو

سال ِ نو. شروع. آغاز. دوباره. تازگی.

دی‌شب رفتیم همان مجلس عروسی که گفتم. بعد در حین مجلس که تا نه و نیم یک ربع به ده به طول انجامید همه هول و ولا داشتند که به آکادمی نرسند. بالاخره رسیدیم به آکادمی و آن را تماشا کردیم. تنها چیزی که می‌توانم بگویم از آن لذت وافر بردم شخصیت آقامنشانه‌ی فرامرز اصلانی بود. با این که اشعار ترانه‌های‌اش خیلی خیلی سطح بالایی دارند اما اصلن سعی در توجیه معنی آن‌ها برای هنرجویان نبود. برعکس فردی مثل شهرام شب‌پره که وقتی می‌خواست ترانه‌ای را که در آن جمله‌ی «نمی‌ذاره سرنوشت» داشت، برای امیرحسین تشریح کند با شوق و ذوق توضیح می‌داد که نمی‌ذاره سرنوشت، یعنی سرنوشت نمی‌ذاره!

ام‌روز ولی روز دیگری است. دیروز نیست. دی‌شب هم نیست. حسی در من فریاد می‌زند از همین اول سال بیشتر تلاش کنم و بیشتر بشونم و بیشتر بخوانم و بیشتر ببینم. موسیقی. کتاب. فیلم. ام‌سال قصد دارم در تمام زمینه‌هایی که تا ام‌روز می‌ترسیدم دست به ابتکار در آن‌ها بزنم، وارد کار بشوم. به خوبی هرچه تمام‌تر. حتا اگر نذاره سرنوشت.

بیان دیدگاه

دسته روزنوشت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s