ششم فروردین هزار و سی‌صد و نود و دو

از کابوسی بیدار شدم. در تعقیب‌ام بودند و می‌دویدم. در کسوت خاصی بودم در خواب. خواب؟ بالاخره ردم را گم کردند و از بی‌راهه ای به سمت کوچه‌ی دیگری ره‌سپار شدم. کسی گفت شما چرا از این‌جا؟‌شما که مثل ما کثیف نیستید؟ گفتم من از شما هم کثیف‌ترم. جای دیگری هم بودیم که چندنفر ما را نگاه داشته بودند و شکنجه می‌دادند. آن وضعیت بغرنج از وضعیت آخرینی که توصیف کردم سخت‌تر نبود. آخر خواب که من هق‌هق گریه می‌کردم کسی نزد من آمد و گفت دل پاکی داری، پیش ما بیا و حکم شو. من و هم‌سایه‌های‌ام که یهودی و مسیحی اند مشکلی داریم. به نسبت یک و دو و سه تعداد اعضای خانواده‌های‌مان است. مسیحی 2، من 3 و یهودی 6 نفریم. همین‌جا بود که از خواب پریدم. در حالی‌که نفس‌نفس می‌زدم و نم اشک بر چشم داشتم. کابوسی که دیدم بدجور مرا به خود مشغول کرده است. آدم ِ خرافاتی‌ای هم نیستم، ولی هرچیز حساب و کتابی دارد. من چرا باید حکم سه خانواده می‌شدم؟ موقعیت‌ام مثل موقعیت رضا در فیلم مارمولک بود. از همه عجیب‌تر میزانسن‌های به‌شدت سینمایی ِ صحنه‌ی تعقیب و گریز بود. خوا‌ب‌ام دوپاره بود و در هر پاره من نقش متفاوتی داشتم. تعبیرش چه بود، نمی‌دانم. اصلن به تعبیر خواب اعتقادی ندارم ولی خیلی ذهن‌ام مشغول است.

بیان دیدگاه

دسته روزنوشت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s