بایگانی دسته‌ها: نقد فیلم

نقد فیلم «گذشته»

0. این نقد ممکن است داستان فیلم ِ «گذشته» را لو بدهد. پس اگر فیلم را ندیده‌اید، توصیه می‌کنم خواندن این نوشته را به بعد از دیدن آن مؤکول کنید.

1. اگر نمی‌توانید فیلم را ببینید یا فیلم را دیده‌اید و نیاز به متمرکز‌کردن افکار خود دارید می‌توانید سیناپس فیلم را از اینجا بخوانید.

2. داستان فیلم‌های اخیر فرهادی درباره‌ی دروغ، عذاب وجدان، حسّ ِ گناه، دانستن حقیقت و لو ندادن آن بوده است. اصغر فرهادی از همان فیلمنامه‌ی ارتفاع پست نشان داد که به داستان‌های اخلاق‌گرا علاقه‌ دارد. بعد از آن هم با فیلم‌هایی که خودش کارگردانی کرد گام‌های بزرگی را در این مسیر برداشت.

3. معمولن کارگردان‌های بزرگی مثل فرهادی پس از موفقیت‌های بزرگ جهانی مثل آنچه برای فیلم ِ معْظم ِ جدایی پیش آمد محافظه‌کار می‌شوند. یعنی سعی می‌کنند اگر هم مثل فیلم قبلی‌شان شاهکار خلق نمی‌کنند، لااقل چیزی که می‌سازند از آن کمتر نباشد. فرهادی در فیلم جدیدش این خلأ را با به‌کارگیری بازیگران جهانی مثل بره‌نیس بژو ( آرتیست ) و طاهر رحیم ( یک پیامبر ) انجام داده است

3.1 بازیگر ایرانی ِ فیلم، علی مصفا هم با چهره و صدای دوست‌داشتنی و آرام‌اش انتخاب مناسبی برای نقش احمد بوده است. به‌خصوص در میان بازیگران ایرانی بازیگری که مسلّط به زبان فرانسوی هم باشد کم بوده است.

4. می‌خواهم نقدم را با موسیقی فیلم شروع کنم. فرهادی به طور عجیبی استاد استفاده نکردن از هیچ‌نوع موسیقی در فیلمش است. یعنی در صحنه‌هایی که شما به‌صورت طبیعی نیازمند وجود موسیقی هستید ( وقتی یک زوج سابق که سالها از هم دور بوده‌اند در ماشین نشسته‌اند و جوّ حاکم بین آنها خیلی سنگین است، خیلی طبیعی است که یکی از آنها ضبط ماشین را روشن کند. ولی این اتفاق هرگز نمی‌افتد) نیز فرهادی به صورتی استادانه شما را از موسیقی محروم می‌کند. شما می‌دانید که باید برای تیتراژ پایانی و موسیقی خیلی خوب ِ اوگوئنی و یولی گال‌پرینه (عطش مبارزه) منتظر بنشینید تا یک شاهکار دیگر را بشنوید. تمام کارهای مشابه، در سینمای ایران تقلیدی بچه‌گانه از سینمای آنتی‌موزیکال ِ فرهادی هستند. در جدایی، به‌نظر می‌رسد شنیدن جمله‌ی «من فقط همین شجریانو ورداشتم» از زبان ِ سیمین، نوعی ناپرهیزی از طرف ِ فرهادی بوده است!

image635073324676993906.jpg

5. اطلاعات فیلم که به صورت قطره‌چکانی در برهه‌های زمانی مختلف (معمولن توسّط ِ لوسی و نعیما) به ما داده می‌شود، عملن یک داستان جنایی ِ هیچکاکی نیستند. قصد فرهادی نهایتن این بوده که قضاوت را (مثل ِ درباره‌ی الی و جدایی و کم‌تر در چهارشنبه‌سوری) به خود بیننده بسپارد. این که در تمام طول فیلم چه کسی بار گناه بیشتری را به دوش می‌کشد. این که آیا پس از پایان تیتراژ پایانی دست ماریان، انگشت سمیر را می‌فشارد یا نه؟ این که بالاخره احمد به یک سمت جوب می‌رود یا نه؟

5.1 فرهادی به حکم ساختن فیلمی در مقیاس جهانی به خوبی نگاه غرب به ایران را به تصویر کشیده است. لوسی در جایی از فیلم به احمد می‌گوید: «میدونی چرا اون (ماریان) رفت دنبال این مرتیکه کثافت؟ چون قیافه‌اش شبیه توئه!» شباهت ظاهری، باطنی، زبانی، عملی و هرچیزی که بخواهیم تصورش را بکنیم و غرب در مورد ِ ایرانیان و اعراب متصور است. سکانس‌ ِ قرمه‌سبزی (علی‌رغم گافی که در آن هست، یعنی ماریان نمی‌داند که قرمه‌سبزی را با چنگال نمی‌خورند ولی کمی قبل‌تر از آن احمد به لوسی و لئا می‌گوید این احتمالن آخرین قرمه‌سبزی‌ای خواهد بود که می‌خورند که نشان می‌دهد قبل از این هم آن‌را خورده‌اند) جزئی از همین تفاوت فرهنگی است و من به شخصه طنز ِ آن را خیلی پسندیدم. (ماریان چنگال را به کناری می‌نهد و کارد را برمی‌دارد)

5.2. داستان فیلم ِ گذشته، از لحاظ تم و البته با داستانی متضاد شباهت‌هایی به فیلم ِ فرزندان (الکساندر پین، 2011) دارد. منتها آنجا زن ِ فیلم که در کماست، قبلن با مردی ارتباط داشته وشوهرش اکنون متوجه این موضوع شده است و درباره‌ی اینکه او را ببخشد یا نه با خودش کلنجار می‌رود.

5.3 در جایی از فیلم، بعد از درگیری ماریان با لوسی، (بعد از اینکه ماریان فهمیده این لوسی بوده که ایمیلهای عاشقانه‌ی او و سمیر را به سلین فوروارد کرده، (هرچند این ارسال، نقشی در خودکشی سلین نداشته)) احمد به او می‌گوید یادش باشد که این او بوده که آن ایمیلها را نوشته است. ما با هر اطلاعاتی که از لوسی، ماریان و نعیما می‌گیریم یک گام خودمان را به گناهکار بودن ِ سمیر و ماریان نزدیکتر می‌بینیم، ولی در سکانس نهایی، چند درصد ما با سمیر و با جمله‌ی آخرش همذات‌پنداری نمی‌کنیم؟ هر کدام از این افراد در یک چرخه‌ی گناه، دروغ، یا پنهان‌کردن حقیقت ( و در همه‌ی موارد برای رسیدن به نفع شخصی‌شان) مقصر هستند. بارانی که در سراسر فیلم به صورت وحشتناکی می‌بارد گویا فقط برای این نازل می‌شود که کثافت گناه افراد فیلم را (مثل آرزوی ِ تراویس بیکل در راننده تاکسی (مارتین اسکورسیزی، 1976) پاک کند.

image635073324661876719.jpg

5.3.1 احمد شخصیتی است که من مایلم به جای استفاده از صفت سفید، از واژه‌ی بی‌رنگ برایش استفاده کنم. احمد در دو برهه از فیلم، ناخواسته با دادن اطلاعاتی (آنچه از لوسی شنیده را به ماریان می‌گوید و بالعکس) سبب افتادن کل ماجرای فیلم در آن چرخه‌ی وحشتناک می‌شود. شاید تنها گناه احمد این است که زیادی خوب است. شغل احمد را وقتی با آن رفتار عالی، فؤاد (با بازی ِ بی‌نظیر ِ الی‌یــِس آگوئیس) را آرام می‌کند یک روانشناس، یک مشاور، یا یک نویسنده حدس می‌زنیم.

6. فرهادی استاد دیالوگ‌نویسی است. اگر بعد از دیدن فیلم این نکته به ذهن خطور می‌کند که چرا دیالوگ‌های فیلم خیلی خاص نیستند بخشی از آن به افتادن معنی از فرانسه به فارسی بازمی‌گردد. برای همین دیالوگی از نوع «یه جا جوب گشاد می‌شه» این همه طرفدار پیدا می‌کند.

7.فیلم با نمایی از احمد و ماریان در فرودگاه شروع می‌شود و با نمایی از سمیر و سِلین در بیمارستان پایان می‌یابد. شاید اگر جبر ِ فلسفی روند داستان نمی‌بود حضور مک‌گافین ِ سلین کارکرد بیشتری می‌یافت. ولی بوی عطر سمیر که منجر به گریه‌ی سلین می‌شود را نمی‌توان به تصویر نکشاند. (چه‌قدر زیباست شباهت این صحنه به صحنه‌ی مشابهی از فیلم پدرخوانده (فرانسیس فورد کاپولا، 1972) ، وقتی که مایکل برای دیدن پدرش به بیمارستان می‌رود و متوجّه می‌شود که محافظ‌های پدرش را پلیس به خانه فرستاده است. او تک و تنها بر بستر پدر حاضر می‌شود و به پدرش قول می‌دهد که از او محافظت می‌کند. دُن کورلیونه هم درحالیکه در کماست اشک می‌ریزد.)
داستان در کشاکش ِ تودرتوی روایت، داستانی سرراست از رابطه و علاقه‌ی دو زوج ِ سابق به هم است. چیزی که چندبار توسّط سمیر به ماریان گوشزد می‌شود. می‌توان به کشیدن چارت‌هایی از روابط افراد فیلم کار را کمی پیچیده کرد، ولی نهایتن این فیلم داستان دو زوج ِ اصلی فیلم است.

8. گذشته، فیلم ِ یک‌بار دیدن نیست. چند بار برای دیدنش به سینما بروید. به آپاراتچی محترم گوشزد کنید قبل از اتمام تیتراژ ِ پایانی چراغها را روشن نکند، در سکانس آخر غرق شوید، گریه کنید و خود را به موسیقی گال‌پرینه‌ها بسپارید و پس از بیرون آمدن از سینما به این فکر بیافتید که خلّاقیت، داستان‌گویی و قدرت ِ بیان حد و مرزی ندارد.

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته نقد فیلم

پنج دلیل خوب برای مجرد ماندن*

نام فیلم چهار عروسی و یک تشییع جنازه
کارگردان مایک نیوئل
فیلمنامه ریچارد کورتیس
موسیقی ریچارد رادنی بنت
بازیگران هیو گرانت (چارلز)
اندی مک‌داول (کری)
جان هانا (متیو)
گونه کمدی رومانتیک
کشور انگلستان
سال 1994
زمان 94 دقیقه
امتیاز من 3.5/4

خلاصه داستان فیلم:  (برداشته شده از اینجا)

هیوگرانت نقش «چارلز» را بازی می كند، مرد جوان و ثروتمندی كه علاقه زیادی به حضور در مجالس عروسی دارد.در یكی از این عروسی ها او با زن جوانی بنام «كری» آشنا می شود و یك دل نه صد دل به او می بازد. «فیونا» كه خود عاشق چارلز است به او می گوید كه كری برای او زن مناسبی نیست. كری به چارلز نزدیك می شود اما فردای شب عروسی به آمریكا می رود و چارلز را حیرتزده در لندن به جا می گذارد.

عروسی دوم دو ماه بعد برگزار می شود. چارلز دوباره كری را می بیند. كری نامزد خود را به او معرفی می كند. دوستان چارلز او را سرزنش می كنند كه به چنین زنی دلبسته بوده است. در پایان عروسی نامزد كری مجلس را ترك می كند و باز نور امیدی بر دل چارلز می تابد.

 یك ماه بعد چارلز به عروسی كری دعوت می شود – عروسی سوم. در این عروسی فیونا به چارلز می گوید كه همیشه عاشق او بوده است. در همین عروسی یكی دیگر از دوستان چارلز بنام «گرت» در اثر حمله قلبی می میرد. دوستان همگی در مراسم تشییع جنازه و خاكسپاری او شركت می كنند.

عروسی چهارم، عروسی خود چارلز است با یكی از دخترهای محفل دوستانه شان بنام «هانریتا». همه در مراسم عروسی حاضرند بجز فیونا.ناگهان كری كه از شوهرش جدا شده پیدایش می شود. چارلز ابتدا توجهی به او نمی كند، اما با تشویق یكی از دوستانش ، بیش از اینكه مراسم عقد جاری شود، هانرییتا را رها می كند و بدنبال كری می رود.

نقد:

فیلم چهار عروسی و یک تشییع جنازه (به انگلیسی: Four Weddings and a Funeral)  فیلمی انگلیسی به کارگردانی مایک نیوئل است. او این فیلم را در سال 1994 ساخته  و ژانر آن کمدی-رومانتیک  است. از بازی‌گران آن می‌توان به هیو گرانت، جان هانا، کریستین اسکات تامس، اندی مک‌داول و … اشاره کرد. کلیدواژه‌هایی که داستان فیلم را پازل‌وار می‌سازند شاید این‌ها باشند: کشف عشق، دوستی پایدار، عشق در نگاه اول، تجرد، مرگ دوست صمیمی و البته بوسه‌ی داغ زیر باران!  117 دقیقه مدت زمان فیلم به‌خوبی با ضرب‌آهنگ مناسب خود بیننده را پای فیلم نگاه می‌دارد و البته کمی طنز خنک و لوس انگلیسی (مثل شوخی‌های سوتی‌گونه‌ی روآن اتکینسن به‌عنوان تعلیم‌بیننده‌ی کشیش مسیحی) هم چاشنی فیلم است.

فیلم به خوبی می‌تواند رابطه‌های افراد با یکدیگر را مشخص کند، از نامنظم بودن زوج چارلز و  اسکارلت، تا دوستی عمیق زوج  متیو و گرت (با آن سکانس  درخشان سخن‌رانی متیو در مراسم تشییع جنازه گرت) ، تا زن اغواگر فیلم، کری که البته آخر کار سربه‌راه و عاقبت‌به‌خیر می‌شود. فیلم در ستایش از دست دادن و ندادن فرصت‌های عاشقی است که البته حدیث نفس ابنای بشر است. چارلز، مرد انگلیسی شلخته‌ای که همیشه برای رسیدن به موقع به مراسم عروسی دوستان و آشنایان مشکل دارد، در مراسمی عاشق کری زیبا و جذاب آمریکایی می‌شود. ادامه‌اش مهم نیست، این تغییرات روحیه‌ای چارلز و کری هستند که مهمند.

فیلم که فیلمی با بودجه‌ی بسیار کم بوده است (به‌انگلیسی: Low Budget) و به‌عنوان مثال عوامل برای صرفه‌جویی در مخارج از لباس‌های خودشان استفاده کرده‌اند (که البته نشان می‌دهد تا چه حد فیلم دورهمی و پشت‌صحنه‌ی آن صمیمی بوده است.) در گیشه بسیار موفق بود و چیزی حدود 60 برابر هزینه‌ها را برگرداند، فیلم هم‌چنان نامزد دریافت بهترین فیلم اسکار هم شد که جایزه را به فارست گامپ واگذار کرد. فیلم‌نامه‌ی اورجینال را ریچارد کورتیس نوشته بود که دو فیلم دیگر هم با هیو گرانت در کارنامه دارد، ناتینگ هیل و درواقع عشق.

فیلم را می‌توان با صفاتی چون تاثیرگذار، فیلمی برای بیش‌ازیک‌باردیدن، فیلمی در ستایش رفاقت و عشق توصیف کرد.هیو گرانت به عنوان یک دُن ژوان خسته نقش خود را به خوبی ایفا می‌کند، اما از لحاظ سلیقه‌ی شخصی (که البته در نقد جایی ندارد) ترجیح می‌دادم بازیگر دیگری غیر از اندی مک‌داول در فیلم بازی میکرد، کسی که مدل ووگ بودنش قابل‌باورتر می‌بود. شاید فیلم دیگری از این نوع که در ستایش رفاقت است را نام‌برد فیلم  بری لوینسن به‌نام «تسویه‌حساب» (در ایران با این نام،‌نام انگلیسی: Sleepers) باشد.

فیلم، داستان عشق‌های ناگفته را هم بیان می‌کند، عشق پنهانی که فیونا به چارلز دارد، ولی وقتی هم که آن را ابراز می‌کند، مطمئنیم که این عشق آن چیزی نیست که در پایان خواهیم دید. استفاده از زبان اشاره‌ی ناشنوایان به عنوان زبانی که چارلز و برادر ناشنوایش فقط آن را می‌دانند نکته‌ی کلیدی‌است که کارگردان به‌خوبی از آن در سکانس عروسی آخر استفاده می‌کند و تازگی دارد.چهار عروسی و یک تشییع جنازه فیلمی برای لذت بردن یک‌ و چندباره است. فیلمی مناسب عاشق‌های دلخسته، دُن ژوان‌ها و همه‌ی کسانی که عشق را در پستوخانه‌ی دلشان نهان نکرده‌اند.

*عنوان مقاله از یکی از تگ‌لاین‌های فیلم برداشته شده است. (به‌انگلیسی: Five good reasons to stay single)

بیان دیدگاه

دسته معرفی فیلم, نقد فیلم, درباره سینما

مردی که خیلی کم می‌دانست – نقد فیلم

نام فیلم مردی که خیلی کم می‌دانست
کارگردان جان آمی‌یل
فیلمنامه رابرت فرارهاوارد فرانکلین
موسیقی کریستوفر یانگ
بازیگران بیل موری (والاس ریچی)
جوآن ولی (لوری)
آلفرد مولینا (بوریس )
گونه کمدی – جاسوسی
کشور ایالات متحده
سال 1997
زمان 94 دقیقه
امتیاز من 3/4

داستان فیلم:

والاس ریچی ، فردی آمریکایی است که برای گذراندن تعطیلات نزد برادرش جیمز به انگلستان آمده است. برادر او باید برای طرح پروژه‌ای که در دست دارد برای عده‌ای کنفرانس بدهد و چون فکر می‌کند جیمز با منش آمریکایی‌اش مزاحم او شود به او پیش‌نهاد می‌کند که در یک برنامه اجرای بداهه با اسم «تئاتر زندگی» شرکت کند، یک برنامه‌ی روتین که افراد آماتوردر آن باید نقش ایفا کنند. والاس باید کنار یک باجه‌ی تلفن بایستد تا به او تلفن شود و وارد برنامه شود، اما در همین لحظه تلفنی از سوی فردی می‌شود که قرار بوده با یک آدم‌کش اجیرشده تماس بگیرد، مرد فکر می‌کند والاس باید همان آدم‌کش (اسپنسر) باشد و والاس فکر می‌کند برنامه‌ی موردنظر شروع شده و او باید نقش‌اش را ایفا کند، پس به مرد می‌گوید که اسپنسر است.

بیل موری در نمایی از مردی که خیلی کم می‌دانست

بیل موری در نمایی از مردی که خیلی کم می‌دانست

از این لحظه تا آخر فیلم والاس دست به یک سری عملیات «گجت»وار می‌زند و در تمام مدت هم متوجه این مسئله نمی‌شود که هیچ نقش و تئاتری در کار نیست و با یک سری خلاف‌کار و نیروهای امنیتی روسیه و انگلیس سر وکار دارد. ماموران  مخفی کا‌گه‌به به رهبری سرگئی از یک طرف و وزیر دفاع انگلیس و شخصی که ابتدا با والاس تماس گرفته بود (سر راجر) از طرف دیگر تصمیم گرفته‌اند که با مخفی کردن یک بمب در داخل یک عروسک ماتروشکا در میهمانی شام تجدید پیمان روسیه و انگلیس جنگ سرد دیگری را آغاز کنند. در ادامه‌ی بی‌خبری‌های والاس او با زنی به اسم لوری آشنا می‌شود که گویا معشوقه‌ی وزیر دفاع بوده و با او نامه‌‌های عاشقانه ردوبدل می‌کرده است.

او که فکر می‌کند والاس برای کشتن او اجیر شده ابتدا تسلیم او می شود اما سپس با او فرار می‌کند. همه‌ی این مسائل هم به این‌خاطر رخ می‌دهد که والاس بی‌چاره روح اش هم خبر ندارد که در چه ماجرای پیچیده‌ای در حال شرکت است. در طول فیلم یک افسر سابق کاگه‌به به اسم بوریس (فکر می‌کنم اسم نصف آدم‌بدهای روسی تاریخ سینمای آمریکا همین «بوریس» بوده است.)  توسط سرگئی اجیر می‌شود تا   از شر اسپنسر جعلی داستان راحت شود. خوش‌بختانه هیچ بلایی تا آخر فیلم متوجه او نمی‌شود و او از همه اتفاقات داستان سربلند بیرون می‌آید، همه‌ی شخصیت‌های منفی داستان هم فکر می‌کنند که او هیت‌منی کارکشته و خبره است، ترس واقعی آن‌ها از او را جایی اواخر فیلم می‌شود دید که برادر او را می‌خواهند شکنجه کنند و او از این موضوع هم بی‌خبر است. وقتی به او دو چمدان پول می‌دهند که دست از سر آن‌ها بردارد او می‌گوید: «کاش برادرم هم این‌جا بود و می‌دید) در این‌جا سر راجر با دست‌پاچگی به دست‌یارش می‌گوید: «احمق برو برادرش را بیار»، دست‌یار به سرعت می‌دود تا نگذارد شکنجه‌ی برادر والاس شروع شود، وارد اتاق می‌شود و داد می‌زند: «به خاطر خدا شکنجه‌اش نکنید، وگرنه برادرش همه‌مونو می کشه!» .

در پایان داستان بمب داخل عروسک که در دست والاس بوده  از کار می‌افتد و او آن‌را داخل یکی از چمدان‌های دارای پول قرار می‌دهد، سر راجر و مرد روسی همان چمدان را برمی‌دارند و فرار می‌کنند. در داخل هلیکوپتر شکل مسخره عروسک را مورد تمسخر قرار می‌دهند و سرگئی سعی می‌کند عروسک را باز کند و ناگهان بمب منفجر می‌شود. در پایین، روی زمین، والاس و لوری نشسته‌اند و با هم مشغول عشق‌بازی هستند، آسمان بالای سرشان از انفجار بمب آتش‌باران است.

سکانسی از فیلم که والاس رقص مشهور فولکلور روسی را ناشیانه انجام می‌دهد.

نقد فیلم:

کمدی؟ بله، این فیلمی کمدی است. نوع‌اش؟ موقعیت. جاسوسی؟ بله، این فیلم جاسوسی هم هست. شانس؟ خیلی در فیلم و روند اتفاقاتی که برای والاس ریچی می‌افتد نقش بازی می‌کند، آدم‌بدها دقیقن همان چمدانی را برمی‌دارند که توی‌اش بمب است. بعد همان عروسکی که تا چند لحظه پیش ازش می‌ترسیدند را تکان می‌دهند و می‌خواهند بازش کنند و منفجر می‌شود، یا در صحنه‌ی رقص (ویدیو در بالا) هرچه والاس عروسک بمب‌دار را بالا و پایین می‌اندازد اتفاقی نمی‌افتد و بمب توسط یک سرنگ سمی که به بدنه‌ی عروسک می‌خورد خنثی می‌شود. ولی این لحظات در فیلم‌نامه آن‌قدر نیستند که لذت دیدن یک فیلم یک‌ونیم‌ساعته‌ی کمدی جمع و جور را از انسان سلب کند.

این فیلم از روی کتابی به اسم «مراقب این مرد باش» ساخته شده و نویسنده‌اش رابرت فرار در نوشتن فیلم‌نامه هم هم‌کاری داشته است. بازی بیل موری و آلفرد مولینا خوب از کار درآمده است و بیل موری مخصوصن توانسته در نقش آدمی که در فیلم بازی در بازی می‌کند موفق عمل کند. داستان فیلم‌نامه همان‌طور که اول گفتم چندان چفت و بست خوب ندارد، یعنی اگر بخواهی جنبه کمدی کار را ندیده بگیری می‌توانی شکاف‌های زیادی را در آن بیابی، شاید خود داستان اصلی چنین بوده (که بعید می‌دانم، چون مدیوم کتاب برای بسط و شرح شخصیت‌ها و پلات‌ها خیلی بازتر از فیلم‌نامه است). توانایی کارگردان در ایجاد تعلیق انسان را یاد هیچکاک بزرگ می‌اندازد، همان طور عنوان فیلم که به یکی از فیلم‌های استاد  دلهره  (مردی که خیلی زیاد می دانست) پهلو می زند. چند ارجاع دیگر هم به فیلم‌های ژانر دزدی و پلیسی مثل بانی و کلاید و استارسکی و هاچ هم در فیلم هست.

روش ساخت فیلم و روند اتفاقات و دنیای آدم‌بدها و خوب‌ها من را به‌شدت یاد فضای فیلم قاپ‌زنی گای ریچی انداخت. البته فیلم ریچی سه‌سال بعد از این فیلم ساخته شده و اگر هم تاثیر و تاثری بوده است از فیلم آمی‌یل به فیلم ریچی بوده است.در آن فیلم هم با یک عده خلاف‌کار روسی و انگلیسی و آمریکایی و یک کارچاق‌کن انگلیسی با بازی جیسن استتهم روبه‌رو هستیم که سرنوشت‌شان به هم گره‌خورده است. جالب این‌ که نام شخصیت روسی آن فیلم هم بوریس است. هر چند قاپ‌زنی در پرداخت شخصیت‌ها، پر کردن شکاف‌های داستان، و سد در سد در فیلم‌برداری ماهرانه‌اش چند پله بالاتر از فیلم آمی‌یل قرار دارد.

بمب داخل این عروسک ماتروشکا مخفی شده و والاس بی‌خبر از همه‌جا مشغول رقص روسی با آن است!

بمب داخل این عروسک ماتروشکا مخفی شده و والاس بی‌خبر از همه‌جا مشغول رقص روسی با آن است!

فیلم را نمی‌شود و نباید جدی گرفت، جز در همین حد که یک و نیم ساعت آدم را سرگرم می کند و استعدادی به نام بیل موری را با انسان یاداور می‌کند که باید فیلم‌های دیگرش را هم دید و به نقد گذاشت، فیلم‌هایی مثل زندگی ابی با استیو زیسو یا روح‌ترکان‌ها که کم‌تر دیده شده‌اند فکر کنم.اگر طرف‌دار بیل موری هستید یا از دیدن فیلم‌های هنری خشک روشن‌فکرانه مثل من خسته شده‌اید این فیلم سرحال تان می‌آورد.

راستی گفتم بیل موری و در حین دیدن فیلم متوجه شده که میان‌سالی‌های او خیلی شبیه پیری‌های تام هنکس بوده است.

زاپاس : مردی که که خیلی کم  می‌دانست در آی‌ام‌دی‌بی

بیان دیدگاه

دسته نقد فیلم

شیطان – نقد فیلم

اگر شیطان واقعیت داشته باشد، خدا هم واقعیت دارد – جمله‌ای از فیلم

نام فیلم شیطان
کارگردان جان اریک دادل
فیلمنامه برایان نلسن بر اساس داستانی از ام. نایت شیامالان
موسیقی فرناندو ولازکوئز
بازیگران کریس مسینا (کارآگاه بودن)
لوگن مارشال گرین (مکانیک)
جنی آوهارا (پیرزن)
بریانا نوواکویچ (زن جوان)
گونه تریلر
کشور ایالات متحده
سال 2010
زمان 80 دقیقه
امتیاز من 1.5/4

ام. نایت شیامالان را همه با فیلم‌هایی که در ژانر تریلر و فراطبیعی ساخته می‌شناسند. فیلم‌هایی چون حس ششم، نشانه‌ها، دهکده و واقعه.(آخرین بادافروز را هنوز ندیده‌ام) داستان فیلم شیطان را که جان اریک دادل کارگردانی آن را به عهده داشته را نیز شیامالان نوشته است. شیامالان و نحوه فیلم ساختن‌اش به‌صورت یک محتوای کالت در سینمای هالیوود درآمده‌اند. خیلی ها آثار او را تا حد شاه‌کار بالا می‌برند و خیلی‌ها آثار او را جزو فیلم‌های بی پایین به شمار می آورند. درباره فیلم شیطان و نحوه ساخت‌اش هم درست است که تنها داستان فیلم را شیامالان نوشته است (و نه فیلم‌نامه ان را) اما حتا تاثیر و سایه این نویسنده در سایه را می توان بر نحوه کارگردانی فیلم هم مشاهده کرد. فیلم شیطان اولین قسمت از سه‌گانه «وقایع‌نگاری شب» است.

فیلم داستان پنج انسان (دو زن و سه مرد) و سرگذشت چند ساعت حضور آن‌ها در یک آسانسور گیر کرده در یک ساختمان را بیان می کند. یکی از آنها یک مکانیک است، دیگری نگهبان همان ساختمان، مرد دیگر یک تاجر است و یکی از دو زن جوان است و دیگری پیر (این نام‌های درون فیلم‌نامه آن‌ها هم هست)

این پنج نفر ، گیرافتاده در آسانسور و گیرافتاده در خودشان و وهم اینکه یک قاتل خون‌خوار در آن مکان کوچک قرار است هرلحظه جان شان را بگیرد، محکوم به مرگ‌های دردناکی می‌شوند. بیرون از آسانسور و از طریق دوربین‌های مداربسته یک کارآگاه پلیس که به تازگی خانواده اش را در یک تصادف از دست داده است محکوم به دیدن مرگ این افراد در داخل آسانسور است. مرگ‌ها در فواصل زمانی معین و پس از قطع و وصل برق داخل آسانسور و سپس قطع کامل برق روی می‌دهند. در پایان فیلم هم به یک نکته کمی برخورنده به شعور خودمان بر می‌خوریم که کمی جای تامل دارد، یک تصادف خیلی غریب که اصلا هم ربطی به فیلم‌هایی مثل 21 گرم یا تصادف یا بابل ندارد.

پوستر فیلم شیطان

پوستر فیلم شیطان

در ابتدا و با صحنه‌سازی‌های نویسنده و کارگردان گمان بیننده به مرد بازرگان می‌رود که قاتل باشد ، اما این سیر گمان تا پایان فیلم به مسیر اشتباهی هدایت می‌شود، چون دقیقا همان کسی که ما گمان می‌کنیم که قاتل است، در سکانس بعدی کشته شده است. آن‌هم توسط کسی که ما نمی‌دانیم کیست و به خودمان لعنت می‌فرستیم که چرا بین این پنج‌ نفر نمی‌توانیم او را حدس بزنیم. همین حس تعلیق است که ما را تا پایان فیلم پای آن نگاه می‌دارد، می‌خواهیم بفهمیم این قاتل لعنتی کیست؟ صحبت‌های رامیرز (کنترل‌کننده ویدیوهای دوربین‌های ساختمان) که هر از گاهی ما را به یاد این می‌اندازند که شیطان وجود دارد و آن‌جا توی آسانسور هست هم مزید بر علت دیدن فیلم تا انتها می‌شود.

در پایان فیلم که با آن صحنه‌های سم ریمی وار روبرو می‌شویم و پی می‌بریم که چگونه شیطان می‌خواهد مشت قاتل زن و فرزند کارآگاه را در آن تصادف شوم باز کند از خودمان می‌پرسیم خوب چرا باید چهار نفر دیگر کشته شوند تا یک نفر بیاید و بگوید «من خیلی متاسفم» و بعد خود او بخشیده شود؟ همه این داستان برای چه گفته شده است؟ این ها سئوال‌هایی است که از خودمان می پرسیم. آیا شیامالان نباید فیلم بسازد؟ آیا نباید داستان فیلم (و نه فیلم‌نامه) بنویسد؟ شاید به‌ترین نوشته را در این مورد به خصوص در وبلاگ «من فیلم دوست دارم» خواند که نوشته:

شیطان تایید می‌کند که هیچ‌چیز نباید با توسل به نام ام. نایت شیامالان تبلیغ شود. هیچ فایده‌ای ندارد. بهتر است او تحت یک نام مستعار کار کند اگر که می‌خواهد مردم در آینده به دیدن فیلم‌های‌اش بروند. |+|

مدیوم سینما برای چنین لوکیشن بسته‌ای و تازه آن‌هم با نگاه از بالا به پایین دوربین شاید اصلا مدیوم مناسبی برای ساخت نباشد. به شخصه فکر می کنم مدیوم تئاتر برای نشان دادن چنین تریلری تا آخرین حد خودش مناسب‌تر می‌بود. هر چند هنوز می‌گویم کلیت این داستان، آدم‌های‌اش، روابط آن‌ها با یک‌دیگر و خیلی چیزهای دیگر فیلم زیر سئوال است.

مسئله شیطان این فیلم برای من تا حد زیادی یادآور فیلم نه چندان دل نشین دیگری است از استاد سم ریمی (پیش‌وند استاد را به عنوان طعن و کنایه به کار نبرده‌ام ، کسی که فیلمی مثل «مرد عنکبوتی» را می سازد و من (نوعی) آن‌را بالای ده بار نگاه کرده‌ام و هم‌چنین از فانتزی بسیار خوب‌اش در سری فیلم‌های ارتش تاریکی (در ایران : کلبه وحشت)  خیلی لذت برده‌ام، استادی است به تمام معنا) به نام «مرا به جهنم بکشان» که روابط علت و معلولی بین کنش‌ و واکنش‌های افراد فیلم خیلی مشخص نبود و من خودم در سکانس بز به معنای واقعی کلمه ترسیدم، اما لذت نبردم. در فیلم شیطان (که شاید شیامالان با انتخاب چنین عنوان سرراستی برای فیلم‌اش که  داستان را در همان ابتدا لو می‌دهد، همان اول کار قبر‌اش را کنده‌است) نیز روابط آدم‌ها خیلی مشخص نبود.

نمایی از «شیطان» فیلمی نوشته ام. نایت شیامالان

نمایی از «شیطان» فیلمی نوشته ام. نایت شیامالان

هنوز عقیده‌ام را در این نکته که «هر فیلم ارزش یک‌بار دیدن را دارد» از دست نداده‌ام. امیدوارم دیگر بینندگان این فیلم هم پس از دیدن «شیطان» چنین باشند.

زاپاس: شیطان در آی‌ام‌دی‌بی ، در ویکی‌پیدیا،  سایت رسمی فیلم

2 دیدگاه

دسته معرفی فیلم, نقد فیلم

فراموش کردن سارا مارشال – نقد فیلم

نام فیلم فراموش کردن سارا مارشال
کارگردان نیکلاس استالر
فیلمنامه جیسن سیگل
موسیقی لایل ورکمن
بازیگران جیسن سیگل (پیتر برتر)
کریستن بل (سارا مارشال)
میلا کونیس (ریچل جنسن)
راسل برند (آلدوس اسنو)
گونه کمدی – رومانتیک
کشور ایالات متحده
سال 2008
زمان 117 دقیقه
امتیاز من 3/4

فیلم کمدی-رومانتیک «فراموش کردن سارا مارشال» به کارگردانی نیکلاس استالر و به تهیه کنندگی جاد آپاتو و به نویسندگی جیسن سیگل و با بازی خود سیگل و کریستن بل و میلا کونیس وراسل برند را چند شب پیش دیدم. فیلمی که آپاتو با همان افراد همیشگی مثل سیگل و جونا هیل و … کار کرده است. کمدی‌کارانی که در آمریکا همیشه جواب داده‌اند. نویسندگی سیگل در این فیلم هم که از تجربیات شخصی خود او در شکست های عشقی اش الهام گرفته شده، جانی از نوعی دیگر به فیلم دمیده است. سابقه هم کاری سیگل و آپاتو هم برمی‌گردد به سریال هایی مثل «عجیب‌ها و خوره ها» که ژانر آن نوجوانانه بود.

داستان:

در فیلم فراموش کردن سارا مارشال ما با موقعیتی سرراست مواجه‌ایم. پیتر بِرِتر که یک آهنگ‌ساز برنامه‌های تلویزیونی است به ظاهر با سارا مارشال که او در سریالی که پیتر موسیقی اش را می سازد نقش اصلی را ایفا می‌کند، آن‌هم نقشی شبیه آن‌چه در سریال‌هایی مثل سی‌اس‌آی می‌بینیم، زندگی دوستانه خوبی دارند. دوست‌دختر پیتر ، سارا مارشال است.

او که یک سال است با بازی‌گر دیگری روی هم ریخته در ابتدای فیلم به پیتر می گوید که می خواهد از او جدا شودو جدا هم می شود. می‌رود. پیتر نمی‌تواند با این مسئله کنار بیاید و گریه‌ها می کند. ان‌هم از نوع بلندش. همین گریه‌های سوزناک پیتر با آن هیکل عظیم‌اش اوج سادگی بیان کمدی موقعیت (از نوع تناقض اش) است. پیتر سعی می‌کند برای جدا شدن از موقعیت اسفناک‌اش به هاوایی سفری تفریحی کند. جایی که سار ا و دوست پسر جدید‌اش هم همان جا را برای ماه عسل انتخاب کرده‌اند. در آنجا پیتر موقعیت جدید، یعنی رویارویی با سارا و آلدوس (دوست جدید سارا) را پذیرفته و حتا در مواقعی به دعوت شام آن‌ها نیز پاسخ مثبت می دهد. رفته رفته پیتر باب آشنایی با پذیرگر هتل راچل را باز می کند و در ادامه جدالی بر سر ترمیم رابطه گذشته یا توسعه رابطه جدیدش را خواهد داشت.

از راست: کریستن بل، راسل برند، جیسن سیجل و میلا کونیس

از راست: کریستن بل، راسل برند، جیسن سیگل و میلا کونیس

نقد:

فیلم «فراموش کردن سارا مارشال»  داستانی کلیشه ای، جدا شدن دو شریک زندگی از یک دیگر و ملاقات اتفاقی آن‌ها در جایی که انتظارش را ندارند را به عنوان طرح داستانی خود درنظر گرفته است.. هم‌چنین رقیب‌های عشقی متقابل نیز در جلو بردن ماجرای فیلم کمک می کنند. سیگل یک صحنه ناب و تک در فیلم‌اش نوشته که همان صحنه خداحافظی برهنه در ابتدا و موقعیتی مشابه همان در انتهای فیلم است. صحنه موزیکال عروسکی دراکولا هم نظیر ندارد و این ها هم خلاقیت سیگل است. اما چند نکته در فیلم توی چشم می‌زند و زیادی زن برادر ناتنی پیتر (سیگل) لزوم وجودش در فیلم اصلا احساس نمی شود. هم چنین برادر او نیز زاید به نظر می‌آید.

فیلم آن‌قدر در گیشه موفق  بوده (حدود سه برابر هزینه‌ها فروش داشته است) که سازندگانش در پی ساخت یک دنباله فرعی هم برآمدند و فیلم «او را به گریک بیاور» را با بازی هیل و برند همین چند ماهه به روی پرده بردند. نقطه مثبت کار پایان‌اش است که کلیشه‌ای نیست و می‌شود گفت نمادین هم هست. این‌که خود سیگل گفته صحنه برهنگی در زندگی واقعی‌اش و در موقعیتی مشابه برای خود آو پیش آمده چیزی از بکری ماجرا کم نمی‌کند. فراموش کردن سارا مارشال 117 دقیقه سرگرمی سالم و خاص را برای بیننده‌اش به ارمغان می آورد. صحنه هایی از کمدی موقعیت و کلامی که بیش‌تر وقت‌ها سر جای خودشان هستند. ورود سیجل به دار و دسته آپاتو نوید روزهای خوش کمدی -رومانتیک های خوب است.

زاپاس: فیلم در آی‌ام‌دی‌بی، در ویکی‌پیدیای انگلیسی، در ویکی پیدیای فارسی ،

سایت‌ طرف دار سارا مارشال، مصاحبه با عوامل فیلم

بیان دیدگاه

دسته معرفی فیلم, نقد فیلم

بیداری رویاها

همیشه این که اولین کار یک هنرمند شاهکار باشد، نگران‌کننده است. ترس از اینکه دوباره چنین درخششی را شاهد نباشیم و هنرمند در بازآفرینش هنر اول خود موفق نباشد. دانکن جونز با فیلم اول خود، «ماه»، یک شاهکار مستقل خلق کرده‌ است، آینده نشان می‌دهد که تا چه حد به اصل خود وفادار خواهد ماند.

نام فیلم ماه
کارگردان دانکن جونز
فیلمنامه دانکن جونز
موسیقی کلینت منسل
بازیگران سم راکول (سم بل)
رابین چاک (سم بل بدل)
کوین اسپیسی (گرتی)
گونه علمی – تخیلی
کشور ایالات متحده
زمان 97 دقیقه
امتیاز من 3/4

کارگردان‌های کمی هستند که در ساخت اولین فیلمشان چنان نبوغی از خود نشان بدهند که نامشان برای همیشه در ذهن مخاطب حک شود، کارگردانی معمولی ممکن است چندین و چند فیلم ضعیف یا متوسط بسازد و بعد از آن -شاید – فیلمهای ارزشمندی را از او ببینیم. اکثر کارگردانان هالیوودی از همین دسته دوم هستند. می‌شود از دسته اول  می‌شودبه اورسن ولز (1941، همشهری کین)، لارنس اولیویه (1944، هنری پنجم)، سیدنی لومت (1957، 12 مرد خشمگین)، فرانسیس تروفو (1959، 400 ضربه) ، آندره وایدا (1955، یک نسل)، و در سالهای اخیر به چارلی کافمن (2008،‌ سینکدوکی نیویورک)، استیو مک‌کوئین (2008، اعتصاب غذا)، ریچارد کلی (2001، دانی دارکو) و راب مارشال (2002،  شیکاگو) اشاره کرد. دانکن جونز ، قطعاً کارگردانی است که با ساخت اولین فیلم بلند خود، «ماه» توانسته برای خودجایگاه مستقلی در سینمای مستقل آمریکا به‌دست‌آورد. سینمای جونز سینمایی متعلق به خود او و در آن واحد ملهم از دنیای موردعلاقه‌اش در گونه علمی تخیلی است. گونه‌ای که فیلم‌هایی چون «2001، یک ادیسه فضایی»‌(1968، استنلی کوبریک) ، «بلید رانر» (1982، ریدلی اسکات)، «بیگانه» (1979، ریدلی اسکات) و «سولاریس» (1972، آندری تارکوفسکی) در آن قله‌ها را زده‌اند.

چکیده داستان:

فیلم با جمله «ما کجا هستیم» آغاز می‌شود. ما از زبان سم راکول جمله‌هایی را درباره آینده انرژی‌های مفید و بهداشتی می‌شنویم و اینکه انسان با درو و کندوکاو خاک ماه توانسته به ایزوتوپی از هلیوم به نام «هلیوم-3» دست‌یابد.در نماهای بعد با ایستگاه فضایی که سم در آنجا حضور دارد بیشتر آشنا می‌شویم و اینکه او در انجا با روبات هوش‌مندی به نام «گرتی» هم‌راه است. سم که دوهفته تا پایان ماموریتش زمان باقی‌است به‌شدت از سه‌سالی که تنها در ماه سپری کرده‌است خسته و وامانده شده‌است. سم به‌وسیله مکالمه های ضبظ‌ ‌شده در قالب پیام با زمین ارتباط برقرار می‌کند و بالعکس. در یکی از این مکالمه‌ها شاهد گفتگوی او با همسرش، تس و فرزند دختر سه‌ماهه‌ای به‌نام ایو. هستیم . در یکی از جست‌و‌جوهای سم در ماه ، حادثه‌ای برایش پیش‌می‌آید و او تصادف می‌کند و ماشین ماه‌پیمایش دچارآسیب می‌شود. وی در آخرین لحظات هوش‌یاری ، کلاه ضدجو ماه را بر سر می‌گذارد.

در صحنه بعد می‌بینیم که سم به هوش آمده و گرتی از او نگه‌داری می‌کند ، بعد از به‌بودی سم از گرتی می‌خواهد که به او اجازه بدهد برای تعمیر خودرو به بیرون از ایستگاه برود. گرتی می‌گوید این اجازه به او داده نشده‌است. سم با خراب‌کاری در سامانه ایستکاه موفق به گرفتن اجازه از گرتی می‌شود ، با این شرط که موضوع پیش خودشان باقی بماند. در بیرون از ایستگاه سم به خودرو می‌رسد و مردی را که در آن اسیر شده می‌یابد، خودش را. سم اول را. سم ، او را به ایست‌گاه بازمی‌گرداند و از گزتی درباره او می‌پرسد ، اما گرتی او را به آرامش دعوت می‌کند و سم اول را که خیلی ضعیف شده است ، به درمان‌گاه ایست‌گاه منتقل می کند.

پس از به‌هوش‌آمدن، سم اول پی به وجود سم دوم می‌یرد و از گرتی درباره او می‌پرسد، گرتی پاسخ درستی نمی دهد. سم اول نزد سم دوم رفته و از او درباره این اتفاق می‌پرسد. کم‌کم آنها پی می‌برند که احتمالن نسخه‌ای بدلی از سم هستند. رفته‌رفته و با نزدیک‌ترشدن به پایان فیلم ، نیروی جسمی سم اول تحلیل می‌رود،‌درحالی‌که سم دوم، جوان ، نیرومند و قوی است. سم دوم در پی یافتن مخفی‌گاه بدل‌ها است و سم اول درپی تماسی تلفنی با خانه‌اش برروی زمین پی به حقیقتی تلخ می‌برد.

هردو سم تصمیم به انجام کاری تاثیرگذار می‌گیرند.

تصویری رویایی از زمین از فراز ماه، از این دست تصاویر ، کم در ماه دیده نمی‌شود

تصویری رویایی از زمین از فراز ماه، از این دست تصاویر ، کم در ماه دیده نمی‌شود

نقد فیلم:

جایی در فیلم هست که سم بل رو به گرتی (روبات هوشمند) می‌کند و به او می گوید ، ما برنامه نیستیم گرتی ، ما انسانیم [1]. (که یکی از قطعات ساندترک به‌یادماندنی فیلم هم به همین نام است) اگر فقط همین یک دیالوگ را به کسی که فیلم را ندیده باشد نشان دهیم ، کل خط داستانی فیلم دستش خواهد آمد. فضایی علمی – تخیلی ، به خاطر حضور  روبات هوشمند و همچنین موضوعی درام که در پس صحبت‌های قهرمان داستان احساس می‌شود. معمولن این کلیشه انسان تنها در سفینه فضایی و در حال اکتشاف و حضور یک روبات هوشمند از آنجایی به تراژدی ختم می‌شود که روبات به دستورهای انسان گوش نمی‌دهد و می‌خواهد برای امنیت و یا حفظ اصول خود که همان انسان برایش برنامه‌ریزی کرده از فرمان‌های او یربازبزند. مشهورترین این روبات‌ها هم «هال 9000» در «2001، …» است و از سینمای متاخر هم می‌توان به «آتو» در «وال. ای» اشاره کرد. اما روبات فیلم ماه از سه قانون آسیموف پیروی می‌کند و کاملن در فرمان انسان است.

دانکن جونز فرزند دیوید بووی است خواننده آمریکایی است، فرزند خلفی که با ساخت همین یک فیلم توانسته به‌خوبی از زیر سایه پدر بیرون آید و جای‌پای خود را در دنیای سینما محکم‌نماید. جونز در عرصه ساخت ویدئو‌موزیک فعال بوده و تجربه ساخت یک فیلم کوتاه به نام «سوت» [2] را هم دارد.

قطعن اداره و کارگردانی فیلمی که بیشتر آن در فضای بسته می‌گذرد و تازه 2 شخصیت اصلی دارد، خیلی کار بزرگی است. برای صحنه‌هایی که مجبور به استفاده از هر دو شخصیت در قاب بوده‌اند از بازیگری شبیه به سم راک‌ول استفاده شده است. راک‌ول که استاد بازی در نقش‌های «این‌گونه‌ای» است و قبلن با بازی در فیلم «اعتراف‌های یک‌ ذهن خطرناک» (2002، جرج کلونی) این را به‌خوبی ثابت کرده‌است در این فیلم نیز به خوبی توانسته از پس شخصیت‌های چندلایه هردو سم برآید. در نظر بگیرید صحنه‌ای را که پس از تماس با زمین به شدت وامانده شده و در خلوت خود می‌گرید:‌»من می‌خوام به خونه برگردم.» نمی‌شود از بازی راک‌ول یاد کرد ولی از صداپیشگی هنرمندانه «کوین اسپیسی» نامی نبرد. اسپیسی که پیش از این نیز شاهکاری دیگر در زمینه تقلید صدا و کار با صدا از او در یوتوب دیده‌بودم، به خوبی توانسته با صدایی بدون احساس انسانی نقش یک روبات هوش‌مند مهربان را به خوبی ایفا کند. اما واقعن می‌شود در سینما فیلمی با حضور یک روبات هوش‌مند ساخت و آن با «هال 9000» در «2001، یک ادیسه فضایی» استنلی کوبریک مقایسه نشود؟ به نظر می‌رسد جونز هوش‌یارانه و با آگاهی از این مسئله ، شمایل گرتی را نیز تاحدودی شبیه به هال 9000 درآورده ، با این تفاوت که گرتی اسمایلی‌های یاهو بر خود دارد و رنگ تک‌چشمش آبی است.

جونز ادای دین دیگرش به شاه‌کار کوبریک را با ساخت صحنه‌های فضایی در استودیو و به‌وسیله ماکت انجام داده‌است. تمام صحنه‌هایی که بر روی خاک ماه و حرکت ماشین‌های دروگر و هلیوم-3یاب می‌بینیم در استودیو و توسط ماکت‌های کوچک-مقیاس ساخته شده‌اند تا پاسخ محکمی به فیلم‌های پرهزینه سی.جی. در این زمانه باشند که هیچ‌گاه هم حس واقعی صحنه را خوب از آب درنمی‌آورند.

فیلم در میان مایه‌های فلسفی وجدی خود گه‌گاه نگاهی طنز نیز به موضوعات دارد. ارجاع می‌دهم به صحنه‌ای که دو سم نزدیک است با هم درگیر شوند و سم اول میگوید:«من نمی‌خواهم دعوا کنم ، من یک مبارز نیستم ، من یک عاشقم» و وقتی اصرار سم دوم را برای درگیری می‌بیند می گوید:‌»چرا قرصاتو نمی‌خوری؟ چرا کیک درست نمی‌کنی؟ چرا نمی‌ری دایرة‌المعارف بخونی؟» یا در صحنه‌ای دیگر که سم اول به ایست‌گاه بازگشته‌است و حسابی نیرویش تحلیل رفته‌است می‌نشیند و می‌گوید:‌«خدایا، چرا این‌جا این‌قدر سرده؟» و سم دوم پاسخ می‌دهد:‌«چون ، روی یخچال نشستی.»

فیلم کم‌بودجه دانکن جونز درست است که به بسیاری از فیلمهای قبل از خود در ژانر علمی – تخیلی ادای دین می‌کند. اما در ذات خود فیلمی منحصربه‌فرد است.برای اینکه بودجه ساخت فیلم «ماه» را بهتر درک کنید، بودجه چند فیلم علمی – تخیلی سالهای اخیر را می‌آورم. فیلم  انیمیشن دریم‌ورکس ، «ربات‌ها» (کریس وج، کارلوس سالدانا ، 2005)  بودجه‌ای هفتادوپنج‌ میلیون ‌دلاری داشته است ، «2012»‌به کارگردانی رولند امریش ، دویست‌ میلیون ‌دلار خرج برداشته است و در نهایت فیلم «نگهبانان» (زک اسنایدر، 2009) صدوسی میلیون دلار بودجه برایش درنظر گرفته شده است.خود پدر فیلم ماه، 2001 یک ادیسه فضایی، نیز در سال 1968 ، بودجه‌ای حدود ده‌میلیون و پانصد هزار دلار داشته‌است.  خوب ارقام را مرور کنید و آماده باشید: بودجه «ماه» پنج‌میلیون‌ دلار بوده است.

*وبگاه رسمی فیلم ماه

* «ماه» در آی. ام. دی. بی.

ماه» در راتن‌تومیتوز

ماه» در متاکریتیک

ماه» در ویکی‌پیدیای انگلیسی

+ پس‌نوشت: نوشتن این مطلب خیلی طول کشید ، از نوشتن‌ها و بازنوشتن‌ها تا تهیه جدول ابتدای پست که برای ایجادش یک روز در «تالار گفت‌وگوی وردپرس» از سه نفر از کسانی که نمی‌شناختمشان یاری جستم و جا دارد اینجا از ایشان سپاس‌گزاری کنم، هرچند زبان هم را نمی‌فهمیم و آنها فارسی بلدنیستند ، اما قول دادم بهشان که هر وقت پست را به‌روز کردم برایشان بفرستم نتیجه کار را. همین.

++پس‌ترنوشت: خاویر باردم عزیز با پنی لوپه کروز دوست‌داشتنی ازدواج کردند.

+++پس‌ترنوشت 2: رومن پولانسکی هم به آمریکا تحویل داده‌نشد، خداراشکر.

پاورقی:

1.We’re not programs, Gerty, we’re people

2. Whistle

5 دیدگاه

دسته معرفی فیلم, نقد فیلم