بایگانی برچسب‌ها: داستان کوتاه

داستان یک مرده – قسمت چهارم

پدر گروئلا داشت درباره‌ی خاک و بازگشت انسان به آن صحبت می‌کرد که سانتوس وارد شد.

جولیتا بود که اول از همه متوجه ورودش شد. چون در پایین‌ترین قسمت کلیسا و سمت چپ نشسته بود.

سانتوس با قدی بلند، صورتی تکیده و موهایی بلندتاشانه درست در جهت خلاف جولیتا و سمت راست انتهای کلیسا نشست.

چندنفر دیگر هم سربرگرداندند که ببینند تازه وارد کیست و طبعن چون او را نشناختند وقعی هم ننهادند، نه سلامی، نه کلامی.

جولیتا ابتدا بی‌توجه بود، اما یک حرکت، یک تکان ، یک جابجایی خفیف دست در جیب بود که  توجه او را به خود جلب کرد.

چاقویی بران با تیغه‌ای براق در جیب سانتوس خودنمایی می‌کرد. دسته‌اش هم در دست او

بیان دیدگاه

دسته داستانک

داستان یک مرده – قسمت دوم

خسوس هفتاد سال تمام از خدا عمر گرفته‌بود. پسرش که آخرین فرزندش هم بود سی ساله بود.

دیگر دخترو پسرهای‌اش دورتر از خانه و روستا در شهرهای دیگر سکنا گزیده‌بودند.

پدر بیرون کلیسای قدیمی با پسر خسوس صحبت می‌کرد و بیش‌تر دل‌گرمی‌اش می‌داد.

جولیتا به نزدیکی کلیسا که رسید بر سرعت گام‌های‌اش افزود و حالا صدای هن‌هن‌اش به گوش می‌رسید.

شاید جمعیت دویست نفر آمده‌بودند تا در مراسم تدفین شرکت کنند. خیلی‌ها برای کار به شهر رفته بودند. فصل کار بود.

بیان دیدگاه

دسته داستانک

داستانک شماره‌ی 1

ساعت 11:12 صبح – نگه‌بانی ساختمان اداری – خارجی

مردی سرش را از دریچه داخل می‌آورد و می‌گوید:

«با آقای اشتهاری کار داشتم، واحدشون کدوم ساختمونه؟»

نگه‌بان که مشغول خواندن روزنامه است سرش را هم بالا نمی‌کند و می‌گوید، نیستند.

مرد می‌رود.

بیرون ساختمان کسی او را می بیند و به او سلام می‌کند: «سلام آقای اشتهاری.»

بیان دیدگاه

دسته داستانک