بایگانی برچسب‌ها: نوشته

داستان یک مرده – قسمت پنچم

جولیتا  خیلی پیش نمی‌آمد که در زندگی بترسد. اما این قطعن یکی از آن لحظات بود.

مردی ناشناس با چاقویی بران در فاصله‌ی دو متری او نشسته بود و معلوم هم نبود که چه قصدی دارد.

 

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته داستانک

داستان یک مرده – قسمت چهارم

پدر گروئلا داشت درباره‌ی خاک و بازگشت انسان به آن صحبت می‌کرد که سانتوس وارد شد.

جولیتا بود که اول از همه متوجه ورودش شد. چون در پایین‌ترین قسمت کلیسا و سمت چپ نشسته بود.

سانتوس با قدی بلند، صورتی تکیده و موهایی بلندتاشانه درست در جهت خلاف جولیتا و سمت راست انتهای کلیسا نشست.

چندنفر دیگر هم سربرگرداندند که ببینند تازه وارد کیست و طبعن چون او را نشناختند وقعی هم ننهادند، نه سلامی، نه کلامی.

جولیتا ابتدا بی‌توجه بود، اما یک حرکت، یک تکان ، یک جابجایی خفیف دست در جیب بود که  توجه او را به خود جلب کرد.

چاقویی بران با تیغه‌ای براق در جیب سانتوس خودنمایی می‌کرد. دسته‌اش هم در دست او

بیان دیدگاه

دسته داستانک

داستان یک مرده – قسمت یکم

ناقوس می‌نوازند. خسوس پیر مُرده. جولیتا عرق از پیشانی پاک می‌کند. نگاهی به کلبه‌ی قدیمی‌اش می‌نوازد. سربند از سر وا می‌کند و راه می‌افتد.

تمام مردم ده کم‌و‌بیش همین کار را می‌کنند. جز پال که از گذشته با خسوس دشمنی داشته. همه می‌دانند که صدای ناقوس قدیمی نشانه‌ی مرگ دهقان پیر است.

یک ماهی می‌شد که مریض افتاده بوده گوشه‌ی خانه و پسر جوان‌اش از او تیمار می‌کرد.

جولیتا در راه سیمونه را می‌بیند و کنارش شروع به قدم زدن می‌کند. همه ساکت‌اند. سرها پایین افتاده. لباس‌ها همان لباس‌های دهقانی، بدون تشریفات.

پدر گروئلا بیرون در کلیسا ایستاده است. پسر جوان خسوس هم همین‌طور.

2 دیدگاه

دسته داستانک