بایگانی برچسب‌ها: پیکسار

استیو جابز، یادبود فردی که پیکسار را به ما داد

درحالیکه جامعه‌ی بین‌آلمللی مشغول عزاداری استیو جابز است و به دست‌آوردهای وی فکر می‌کند، اولین واژه‌ای که به ذهن متبادر می‌شود اپل است. همان‌طور که هنک استوور درباره‌ی او – استیو جابز چهارشنبه بر اثر سرطان لوزالمعده و در سن 56سالگی درگذشت — و تلاش‌های‌ ژرف‌اندیشانه‌اش در عرصه‌ی تکنولوژی می‌نویسد، این مک‌بوکها و آی‌پادها و ‌آی‌فون‌ها و آ‌ی‌پدها هستند که آشکارا به‌نظر می‌رسند. دلیل مبرهنی از میراث یک مرد.

اما استیو جابز چیز دیگری هم به ما داده‌است : پیکسار.

وقتی او شرکت را در سال 1986 از لوکاس‌فیلم خرید، و هم سرمایه و پشتیبانی خود را برای آن‌ گذاشت، زیربنای ساخت چندین فیلم معرکه برای کودکان در دو دهه‌ی گذشته را هم پایه‌ریزی کرد. پیش‌روهای شرکت مثل جان لسه‌ترو اندرو استنتن، هم‌گام با دیگر داستان‌نویسان و انیماتورها در پیکسار بدون شک مسئول خلق تمامی فیلم‌ها هستند اما یک چیز هم برای آن‌ها و هم برای هرکسی که در زمینه‌ی نبوغ شخصی علاقه‌مند است واضح است، آن‌ها بدون سرمایه‌ای که آزادی عمل به‌آن‌ها می‌بخشید قادر به انجام این کار نبودند.

در کتاب حس پیکسار نوشته‌ی دیوید ای. پرایس آمده: «جابز به‌سختی برای خرید بخش کامپیوتر لوکاس فیلم  {که بعدهاش نام‌اش پیکسار شد} تلاش می‌کرد و آن‌را به‌قیمت 5میلیون دلار {و نه ده‌میلیون‌دلار که این‌طور مشهور شده} خرید. ولی وقتی موقع‌اش شد او ده برابر پول و سرمایه و هم‌چنین تلاش را در طول یک دهه خرج کرد که شرکت را سرپا نگاه‌دارد. عده‌ی خیلی کمی از دیگر مخترعان شکیبایی جابز را داشته‌اند.»

در کتاب پرایس هم‌چنین ذکر شده که این پیکسار – ونه اپل- بود که او را به موقعیت یک میلیاردر رسانید.

بله، ما از استیو به خاطر هدیه‌دادن وسیله‌هایی که از صدقه‌سر آن‌ها برای هر نیاز در زندگی یک اپ داریم سپاس‌گزاریم. ولی ما هم‌چنان به خاطر نیمو، وودی ، باز، هم  از او متشکریم. به‌خاطر مک‌کویین غران، و به‌خاطر آن تدوین در «بالا» که همیشه باعث گریه‌مان می شود که باعث می‌شود به احساسات یک بچه‌ی پنج‌ساله با دهان باز که دارد داستان غم‌انگیزی درباره‌ی بادکنک‌ها و امید را تعریف می‌کند گوش کنیم.

آن‌چه که به‌عنوان «شکیبایی جابز» گفته‌شد، برای ما چندین هدیه‌ی سینمایی به ارمغان آورده‌است. فیلم‌هایی که به پدر و مادرها اجازه می‌دهند که با فرزندان‌شان ارتباط برقرار کنند. هم‌چنین هر فرد بزرگ‌سال فیلم‌دوستی با کودک درون خودش. با دست‌آوردهای او در اپل ، جابز، آن‌طور که استوور می‌نویسد، به ما آینده را هدیه داد. با پشتیبانی از پیکسار، او به همه‌ی ما این امکان را داد که به مالتی‌پلکس‌ها رفته و به رویاهای‌مان ادامه دهیم. در تاریکی و حتا ساعت‌ها پس از آن‌که همه‌جا روشن می‌شود.

منبع : +

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته یادبود, درگذشت

خوراک روح ، موسیقی سول ، سینمای ما و آنها

موسیقی خوراک روح است، به خصوص که از نوع «سول»اش باشد، این نوشته در مورد سینمای ایران، سینمای غرب ، موسیقی سول ، و دنیای بی‌نظیر و تمام‌نشدنی انیمیشن‌های پیکسار عزیز است ، دنیایی که در نوشته‌های وبلاگم، از «برچسب» به «دسته» تبدیل شده است.   🙂

از دانلود «بهترین ترانه‌های سول و ریتم اند بلوز»ام مثل چی سرخوشم و خوش‌خوشانم می‌شود. بهترین‌های قرن بیستم را در یک مجموعه قرار داده‌اند و آن را روی پایرت‌بی گرامی شیر کرده‌اند با دیگران. خداوند یک در دنیا و سد در آخرت نصیبشان گرداناد. موسیقی و سیر آن در غرب واقعن از آن جنبه‌های حیرت‌انگیز پیشرفت است که اوج طلایی آن را در دهه 60 و 70 میلادی شاهد بوده‌ایم. در این سری ، صدای خواننده‌هایی مثل «جیمز براون» (این یک دنیای مردانه‌ی مردانه‌ی مردانه است) ، دایانا راس و سوپریمز (مرا نجات‌بده) ، بن ای. کینگ (کنار من بایستچاک بری (بر بتهوون غلبه کن ، ترانه‌ای که بیتلز هم بازخوانی‌اش کرده‌اندبابی هِلمز (جینگل‌بل راک) و … وجود دارد.

بن ای. کینگ ، خواننده کنار من بایست

بن ای. کینگ ، خواننده «کنار من بایست»

مسئله‌ای که ذهنم را به خود مشغول کرده ، این است که سیر یک موسیقی خاص یا بهتر است بگویم یک ژانر خاص از موسیقی غرب در هر زمینه‌ای تلاش می‌کند که دست به تجربه‌آفرینی بزند و ریسک کند تا این موسیقی پیشرفت داشته باشد. این فقط مختص موسیقی نیست ، در سینما ،‌ادبیات ، تئاتر و هر شاخه دیگر هنری‌شان هم همین اصل برقرار است. چند هفته پیش که سعید سهیلی در برنامه «هفت» داشت از آثاری مثل چ.چ. و ا.د.و.ا. (نام‌های این دو فیلم را به صورت مختصر می‌نویسم چون واقعن شرم دارم حتا نامشان را بر زبان بیاورم) دفاع می‌کرد و می‌گفت که من اسم این سینما را مبتذل نمی‌گذارم ، چون تعریف این کلمه را نمی‌دانم و …

همین دو روز پیش ، «محاکمه در خیابان» فیلم مسعود کیمیایی را تماشا کردم ،خوش‌بختانه به دلیل اینکه تنها سینمای شهرم سالهاست (ده سال شاید) که بسته شده است ، و من هم دیگر مشهد نیستم ،‌این فیلم را در سینما ندیدم، چون دیدن همچنین اثر نازل (اگر نگویم مبتذل) روی پرده سینما و در اندازه‌های چندین و چندبرابر صفحه تلویزیون احساس گناه بیشتری به آدم می‌دهد که چرا وقتش و پولش را صرف دیدن همچنین فیلمی کرده‌است ، مجله سینمایی هم دیگر نمی‌گیرم که ببینم کیمیایی چطور به دفاع از اثرش پرداخته‌است؟

چرا آنها (غربی‌ها) بدون عجله و با رعایت اصول قضیه به جلو می‌روند و ما اینقدر شیش‌ماهه به دنیا آمده‌ایم؟ چرا در هر سال سینمای ایران باید به تعداد انگشتان یک پا هم اثر قابل تامل نداشته باشد؟ چرا موسیقی آثار شنیداری‌اش از این هم کمتر است؟ چرا ؟ چرا؟ چرا؟

چرایی این قضیه از ابعاد متفاوتی قابل بررسی است.

آ) می‌توانیم بگوییم ، موسیقی (به صورت آکادمیک) ، مال غرب است ، پس آنها چون صاحبش هستند باید در رعایت قواعد بازی هم از ما استادتر باشند ، یا چون سینما ذاتن «چیزی» غربی و آن‌جایی است ، پس آنها هم استفاده از آن را بهتر بلدند، مثلن اگر در هالیوود چندیدن و چند اقتباس مختلف از یک اثر مثلن میتوانم «آلیس در سرزمین عجایب» اثر لوییس کرول را نام ببرم که آخرین اقتباسش را «تیم برتون» به فیلم تبدیل کرده که هنوز آن را ندیده‌ام یا مثلن اقتباس از ماجراهای «شرلوک هولمز» اثر «سر آرتور کونان دویل» که آخرینش را «گای ریچی»‌انجام داده که این یکی را دیده‌ام، یا بازسازی یک اثر در سال‌های مختلف ، مثلن بازسازی فیلم «روزی که زمین ایستاد» (1951، رابرت وایز) که اسکات دریکسن یک بازسازی در سال 2009 از آن انجام داده است یا بازسازی فیلم «نبرد تایتان‌ها» (1981، دزموند دیویس) که همین امسال لوییس لتریر ساخته‌استش . خوب از موضوع اصلی دور نشوم. داشتم می‌گفتم که غربی‌ها قواعد بازی را می‌دانند ، میْ‌انند که اگر اثری علمی تخیلی در اوایل دهه پنجاه میلادی پول‌درآر بوده است ، ممکن است همان ایده در قرن بیست‌ویکم جواب بدهد.از همان اولین سال اختراع سینما ژانر وحشت وجود داشته (در غرب) و هنوز هم دارد ، چون علاوه بر سرگرم‌کنندگی ، پول‌ساز هم هست که خوب هیچ عیبی هم ندارد ، حالا در ایران چه کسی توانسته بعد از «ساموئل خاچیکیان» راهش را ادامه دهد و سینمای وحشت را زنده کند؟ سینماگر از خارج‌آمده‌ای که یک فیلم هارور می‌سازد و اثرش بیشتر مایه خنده است تا وحشت؟ نه؟ سینمای وحشتی که بخواهد تماشاگر ایرانی را بترساند باید ایرانی باشد.

ب)‌ می‌شود این طور هم گفت که ای آقا ،‌وقتی در ایران مافیای سینما نمی‌گذارد فیلم‌های «واقعی» اکران شود، چه انتظاری از کارگردان و بازیگر و … دارید که بیایند و سرمایه و وقت بگذارند برای این سینما؟

پ) می‌شود همان تعمیم همیشگی را که همیشه به‌کار می‌بریم ،‌این‌دفعه هم به کار‌ببریم و بگوییم «چی» در ایران درست و سرجایش است که سینما باشد؟ همان علت‌تراشی همیشگی و ایرانی که همیشه به‌کار می‌بریمش.

ت) می‌شود…

ج)می‌شود …

چندوقتی‌ است که بدجوری مسخ «پیکسار» شده‌ام ، داشتم برای بار چندم «داستان اسباب‌بازی» را می‌دیدم (شاید به طور ناخودآگاه، به این دلیل که تا چند وقت دیگر ، «داستان اسباب‌بازی 3» را می‌بینم و شاید دیدن نسخه اولش برای یادآوری نکته‌هایی لازم بوده است، نمی‌دانم). پیکسار از سال 1984 با ساخت یک فیلم کوتاه یک‌دقیقه‌ای به اسم «ماجراهای آندره و والی ب.» (البته با امکانات لوکاس‌فیلم) رو به ساخت فیلم‌های انیمیشن کامپیوتری آورد و تا اکنون هم این روند را ادامه داده سات، همان ظرافت در طی طریق به صورت پله‌پله که درمورد موسیقی و سینمایشان مثال زدم در «پیکسار» به صورت کاملن مشخص دیده‌می‌شود. داستان اسباب‌بازی، دی‌وی‌دی‌اش ، یک ویدئوی بیست‌دقیقه‌ای ضمیمه‌ هم دارد که به چگونگی ساخت آن توسط گروه پیکسار و و در سر آن استاد «جان لسه‌تر» می‌پردازد. اینکه ساخت هر فریمش بین 4 تا 13 ساعت طول کشیده‌است، فکرش را بکنید که با بهترین کامپیوترهای آن زمان ساخته شده است، یا اینکه در پشت صحنه می‌بینیم که اعضای گروه پیکسار چندیدن و چندبار شخصیت‌های وودی ، باز، و … را طرح زده‌اند و طرح زده‌اند تا به شخصیت‌های کنونی برسند. کشیدن چندهزار «تابلوی فیلم‌نامه تصویری» (Storyboard) هم که دیگر مسئله عجیبی نیست برای ساخته شدن این شاهکار. از پیکسار بیشتر می‌نویسم.

یکی از تخته‌داستان‌های اصلی «داستان اسباب‌بازی»

یکی از تابلوهای فیلم‌نامه تصویری اصلی «داستان اسباب‌بازی»

صحنه‌ای از «داستان اسباب‌بازی 3» (2010، لی آنکریچ)

«داستان اسباب‌بازی 3» (2010، لی آنکریچ)

2 دیدگاه

دسته پیکسار, درباره موسیقی, درباره سینما

حاشیه جالبتر از متن

پیکسار نمونه کاملی از نبوغ سرشار است و نمونه کاملتری از هدایت انسان‌های با استعداد به مسیر درستشان، یک انیمیشن پنج دقیقه‌ای پیکسار را بررسی می‌کنم

خود فیلم‌های پیکسار همیشه جالب بوده‌آند ، مثلن همین «رتتویی» ، یا «بالا» ، اما پیکسار در بسته دی وی دی فیلم یک سری فیلم‌های کوتاه هم می‌گذارد که به نوعی فیلم‌های جانبی هستند که با فیلم اصلی تولید شده‌اند. مثلن با همین رتتویی دو فیلم کوتاه هم در دی وی دی هست که یکی‌اش مربوط به خود فیلم و نامش «موش، دوست شما» است که مربوط به داستان فیلم است و رمی و امیل در مورد دوستی موش و انسان توضیح می‌دهند.

اما فیلم دیگر همراه با فیلم اصلی فیلمی با عنوان ربوده شده (Lifted)  و ماجرای یک موجود فضایی (بیگانه) ناشی که برای ربودن انسان‌های زمینی دارد پیش یک بیگانه کهنه‌کار امتحان پس می‌دهد. او باید شخصی را که در کلبه‌ای خوابیده است را از روی تختش بلند کند و از پنجره به بیرون و سپس به سفینه انتقال دهد. همه این پروسه به وسیله نور مرموز کلیشه‌ای سفینه‌های فضایی و به‌وسیله دکمه‌ها یبسیار زیاد روی میز جلوی استو انجام می‌گیرد. اما مشکل استو (بیگانه جوان) نداشتن حوصله و صبر است. بعد از چندیدن و چند تلاش پی‌درپی و زدن انسان بیچاره به در و دیوار بالاخره موفق می شود او را به سفینه انتقال دهد و درحالیکه لبخندی به لب دارد ، دکمه را ول می‌کند و فرد به طرف زمین سقوط آزاد می‌کند و در حالیکه شاید 5 سانتی‌متر با خوردن به زمین فاصله دارد ، بیگانه کارکشته با گرفتن یک دکمه او را روی زمین و هوا معلق نگاه می‌دارد. سپس او به مهارت بسیار و حرکت دکمه‌ها به صورتی بروس‌لی‌وار (بروس لی و حرکات دستش را در یکی از فیلم‌های رزمی‌اش به یاد بیاورید که چه‌طور مبارزش را گیج می‌کرد) همه‌چیز را به حالت اولش برمی‌گرداند. سپس عزم رفتن می‌کند ، اما می‌بیند که استو ناراحت است و دارد اشک می‌ریزد که در انجام آزمون ناکام بوده است ، پس برای دلجویی به او پیشنهاد می‌کند که هدایت سفینه را استو به عهده بگیرد. استو سفینه را به بالای خانه فرد می‌برد و انگار همه‌چیز دارد به خوبی و خوشی پیش می‌رود، تا اینکه کل سفینه روی خانه می‌افتد و یک گودال بزرگ ایجاد می‌کند، سفینه بالا می‌رود و می‌بینیم که به اندازه تخت انسان داخل کلبه و به اندازه سوراخ زیرین سفینه یک منطقه از زمین زیرپای مرد باقی مانده و او روی تختش خوابیده است. صبح هم شده است. در پایان بندی فیلم که تیتراژ شروع می‌شود صدای یک ساعت زنگ‌دار به گوش می‌رسد و سعد از چندی صدای فریاد مرد که نشان می‌دهد به پایین سقوط کرده است.

کارگردان فیلم، گری رایداستورم است که کارش را با کارهایی مثل مهندسی صدا و دیگر کارهای فنی انیمیشن‌های دیگر پیکسار شروع کرد، مثلن در «در جستجوی نیمو» طراح صدا بوده یا همین‌طور در «شرکت هیولاها» ، و «ربوده‌شده» اولین کار کارگردانی‌اش در پیکسار است و جالب اینکه کارگردانی فیلم «سمندر آبی» که پروژه بعدی پیکسار برای سال 2012 است را هم همین اقای رایداستورم به عهده دارد، ایم معنای کامل تکامل پله‌پله و تدریجی در یک سیستم استودیویی درست و حسابی است. که خیلی نظرم را گرفت.

یک نکته جالب دیگر هم اینکه دقیقن 2000 کلید سوییچ روی میز ربایش فیلم قرار دارد.

* «ربوده شده» در ویکی‌پیدیای انگلیسی

ربود‌‌ه‌‌‌‌‌شده» در آی ام دی بی

ربوده‌شده» در پیکسار

پس‌ترنوشت: باخبر شدم که  ساخت «سمندر آبی» کنسل شده است که البته فکر نمی‌کنم چیزی از ارزش‌های گری رایداستورم کم کند.

بیان دیدگاه

دسته معرفی فیلم